به ذهنم آمد و مطرح نمودم و ايشان به پاسخگويى پرداختند ، باز من نقض كردم و ايشان پاسخ دادند . تا جائى كه احساس كردم ممكن است ايشان ناراحت شود ، ديگر دنبال نكردم شب بعد در آغاز درس فرمودند : آقاى گلپايگانى كجايند ؟ و زمانيكه از حضور من در درس آگاه شدند ، اشكال شب پيش را مطرح كرده و به پاسخ پرداختند و من نيز ايرادى كردم و بحث به درازا كشيد و خلاصه چند شبى بدينمنوال گذشت .
روزى در بين راه به ايشان برخورد كردم ، به من فرمود : من با كس ديگرى مثل شما رفتار نكردم . و من در پاسخ گفتم : درست است ، اما مقدارى هم از طرف من بود كه تا احساس مىكردم كه ممكن است شما ناراحت شويد دنباله بحث را قطع كردم .
نيز فرمودند : وقتى آقا ضياء به من فرمود من مىخواهم يك پلومرغى به شما بدهم .
( و اين نشانگر آن است كه تا چه اندازه معظم له تحسين استاد را برانگيخته بود ) .
خواب راست
در همين سفر بود كه آقا شبى در عالم رؤيا به حضور حضرت على عليه السّلام مشرف شدند و مورد لطف آن حضرت قرار گرفتند .
ايشان خود فرمودند :
« شبى در خواب ديدم كه داخل ضريح مطهر در برابر قبر مبارك امير المؤمنين ايستادهام ، كه آقا يك فنجان عسل به من عطا فرمودند و گفتند : اين براى تو است .
من مقدارى از آن را خورده و بقيه را نگهداشتم .
حضرت فرمودند : چرا بقيه آن را نمىخورى ؟
گفتم : باقيمانده آن را براى زعيم شيعه آيت اللّه آقا سيد ابو الحسن اصفهانى گذاشتم .
فرمودند : ما به او عسلها عطا كردهايم و اين سهم اختصاصى تو است .
و از خواب بيدار شدم » .