علاقه و عشق و سوزى را كه نسبت به ميرزا درمىيابم بيان كنم . بعد از گذشت 26 سال از وفات ايشان ، گويى دلم براى او پر مىزند . عجبى نيست ، همين حالت را من در حال حياتش نسبت به او داشتم . قابل نيستم عرض كنم كه اين محبت و عشق و علاقه دوطرفه بود ، ايشان هم بارها در غيبت بنده به همين نحو ، نسبت به من اظهار لطف و بزرگوارى فرموده بود . با كمال خجالت ، لطفى كريمانه از آن مرحوم نقل مىنمايم .
روزى به بنده فرمود : شما چه وقتها منزل هستيد ؟
عرض كردم : فرمايشى داريد ؟
فرمود : كار مختصرى دارم و ميل دارم در منزل خدمت شما برسم .
گفتم : هر وقت مايل باشيد ، بنده خدمتگزار شما هستم .
فرمود : عصر پنجشنبه ، خدمت مىرسم .
تشريف آورد و بيست دقيقهاى يا كمتر نشست و پس از صرف چاى برخاست و پاكتى را روى تشكى كه نشسته بود گذارد ، خجالت كشيدم بگويم آقاى ميرزا پاكت را جا گذاشتيد . تا در منزل به مشايعت ايشان رفتم و سپس به اتاق بازگشتم . پاكت را گشودم ، ديدم آخرين لطف و محبتى را كه مىتوانست و در قدرت داشت در حق بنده ابراز داشته و اجازهء اجتهاد مفصلّى نوشته و در پاكت نهاده و به نفس نفيس گرامىاش تا منزل ما آورده بود . يك وقتى شبيه چنين عملى را هم از ميرزاى نائينى دربارهء خودشان نقل مىفرمود . « 1 »
شاگردان
آن فقيه فرزانه ، تمام عمرش را به تدريس و تأليف گذرانيد و از اين رهگذر موفق شد تا شاگردان بسيار ، كه اينك اغلب آنها از علماى بزرگ شهرها به شمار مىروند ،
هامش
( 1 ) . نجومى ، كيمياى هستى ، 86 .