عراقىهاى عرب شيعه را نمىدانستم كجا واقع است ، كسى را هم نمىديدم كه زبان مرا بفهمد كه با او صحبت بدارم و از خيام ايرانيان سؤال كنم و اين عرب كه جلودار من بود از اعراب حرب و سكنهء اطراف مكه بود يا فى الحقيقة او هم نمىدانست خيام عجمها كجاست يا آنكه مىدانست ولى در مقام خيانت با من بوده و در هرحال در اين موقع از كثرت گردانيدن و حركت دادن ، مرا گاهى به طرف يمين و گاهى يسار و گاهى قدّام و گاهى خلف .
در ميان آن همه خيام و در آن آفتاب و صحراى گرم خردخرد حالت من رو به انقلاب گذاشت ، يك وقت ملتفت شدم آنكه حالت غشوه و سقوط عارض من مىشود و چيزى نمانده آنكه ديگر از سوارى الاغ و حركت در ميان آن صحرا عاجز شده از حس و حركت افتاده بر زمين بىهوش بيفتم ؛ در اين وقت ملتفت شدم آنكه امام زمان عليه السّلام در ايام حج در آن مواقف كريمه حاضر است ، ملهم شدم آنكه ملتجى به آن بزرگوار شوم ، لذا با آن حالت عجز و اضطرار شروع كردم به استغاثه به آن بزرگوار و مكرر آهسته عرض مىكردم : « يا سيّدى يا مولاى يا صاحب الزّمان ، يا فارس الحجاز ، يا ابا صالح المهدى ، يا حجّة بن الحسن ، يا ابا القاسم ، يا محمّد بن الحسن ، الغوث الغوث ادركنى ادركنى ادركنى الامان الامان الامان يا سيّدى يا مولاى اغثنى اغثنى اغثنى » و امثال اين كلمات مكرر با حالت عجز و اضطرار آهسته بر زبان من جارى مىشد ؛
چيزى طول نكشيد همان طورى كه با كمال انقلاب مزاج سوار بر الاغ بودم و عرب مكارى جلودارى مىكرد و مرا به هر طرف مىگردانيد ناگاه ديدم مردى عرب ، جلو روى من پيدا شد . مردى بود ميانه قامت ، وسط جثه ، نه سمين بود و نه لاغر ، اسمر اللّون كه به بياض اقرب بود با صورتى گشاده و محاسنى مشكى مدوّر و پيشانى وسيع ، چشمهاى درشت و ابروهاى قشنگ پرمو با حالت احرام آمد جلو الاغ حقير و زمام الاغ مركوب مرا از دست عرب مكارى جلودار من گرفت و كلمه تندى را به او گفت ؛ به خاطر
اختران فقاهت ( فارسى ) — صفحة 193
مساهمون: ناصر الدين انصارى قمى
ص١٩٣