تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ده رساله محقق بزرگ فيض كاشانى ( فارسى ) — صفحة 72

مساهمون:

ص٧٢
نيست در روى زمين اهل دلى * نيست در زير فلك هم نفسى
نيست در باغ جهان جز خارى * نيست در دور زمان غير خسى
بسرا پاى جهان گرديدم * آشناى دل ما كيست « 1 » كسى
رفته رفته ز بر ما رفتند * نيست جز ناله كنون هم نفسى
بس در سرّ كه به منطق سفتند * قدر آنها نه بدانست كسى
جانشان بود ز صحراى دگر * تنشان بود مر آن را قفسى
نيست اكنون اثرى از تنشان * نيست اصلا ز روانشان نفسى
نيست از شعله دلشان « 2 » شررى * نيست از آتش جانشان قبسى
تنشان خاك شده رفت به باد * شد روان نيز روان « 3 » سوى كسى
نه از آن قافله گردى پيدا * نه نشانى نه صداى جرسى
تنشان داشت حيات از بادى * نفسى رفت و نيامد نفسى
اى خوش آن دم كه از اين دم برهم « 4 » * مرغ جان چند بود در قفسى
حيف و صد حيف كس از ما نخريد * درّ اسرار كه سفتيم بسى
كو كسى تا كه بفهمد سخنى * كو كسى تا ببرد مقتبسى
چه سرايم سخن پيش كران * گوهرى را چه محل نزد خسى
چه نمائيم به كوران خوبى * شكرى را چه كند خرمگسى
سر اين شهد بپوشان اى فيض * نيست در دهر خريدار كسى « 5 »
هامش
( 1 ) - در ديوان : نيست . ( 2 ) - در ديوان : تنشان . ( 3 ) - در ديوان : نهم ديده بهم . ( 4 ) - در ديوان : دوان . ( 5 ) - رك : ديوان فيض ص 395 .