مىپيوندد و بالجمله هستى و نيستى كه لحظه به لحظه اعيان عالم را واقع است با تبديلات و تكميلات از مقتضيات جمال است و جلال چشم است و با كمال استغنا و عدم التفات چشم مستش گهى از كرم و مردمى كه از لوازم مستى است دلهاى عشاق مشتاق را به مشاهده جمال معشوق مىنوازد و لب جان پرورش دمى بيچارگان عدم آباد را با فاضه فيض وجودى چاره كار مىسازد و از نيستى به هست مىآورد » .
نگر كز چشم شاهد چيست پيدا * رعايت كن لوازم را در آنجا
ز چشمش خواست بيمارى و مستى * ز لعلش گشت پيدا عين هستى
ز چشم اوست دلها مست و مخمور * ز لعل اوست جانها جمله مستور
ز چشم او همه دلها جگر خوار * لب لعلش شفاى جان بيمار
به چشمش گر چه عالم در نيايد * لبش هر ساعتى ، لطفى نمايد
دمى از خرمى دلها نوازد * دمى بيچارگان را چاره سازد