خلافت ابو عبد الله المهدى
وفات منصور و بيعت با مهدى
در سال 158 منصور بمرد . به حج مىرفت [ 1 ] . در بئر ميمون ، مرگش در رسيد . شش روز از ذو الحجه گذشته بود . چون مرگ را روياروى ديد ، با پسر خود مهدى وداع كرد و گفت :
« هر چه بود براى تواش مهيا كردهام . اينك تو را به چند خصلت وصيت خواهم كرد ، و نپندارم كه به هيچ يك عمل كنى . » منصور را صندوقى بود كه دفاتر علمش را در آن مىنهاد ، و آن را قفل مىكرد ، و جز او هيچ كس را اجازت آن نبود كه دست بدان برد . آن روز مهدى را گفت : « به اين صندوق بنگر و آن را نيكو نگاه دار كه علم پدران تو آنچه بوده و آنچه خواهد بود در اين است ، تا روز قيامت . اگر چيزى موجب اندوه و دل مشغولى تو شد در اين دفتر بزرگ بنگر ، اگر آنچه مىخواستى در آن نيافتى ، به دفتر دوم و سوم بنگر ، تا به دفتر هفتم رسى . اگر مشكلى بر دوش تو سنگينى كرد به آن دفتر كوچك نگاه كن كه هر چه خواهى در آن توانى يافت . ولى نپندارم كه چنين كنى . و بدين شهر بنگر ، مبادا كه جاى ديگر را به جاى آن برگزينى ، كه من در آن اموالى گرد آوردهام كه اگر ده سال خراج نيايد براى ارزاق سپاه و ديگر نفقات و هزينهء خاندان و خويشاوندان و مصالح ثغور ، تو را كفايت كند ، پس در نگهداشت آن اموال بكوش كه تو همواره وقتى پيروزمندى كه بيت المال تو آبادان است . ولى نپندارمت كه چنين كنى .
و نيز تو را به اهل بيت تو وصيت مىكنم ، كه آنان را گرامى دارى و به آنان نيكى كنى و همواره در هر كار بر ديگرانشان مقدم سازى و مردم را به متابعت وادارى و منبرها را به آنان واگذارى . زيرا پيروزى و عزت تو بسته به پيروزى و عزت آنهاست و آوازهء آنان آوازهء تو است . ولى نپندارمت كه چنين كنى .
هامش
[ ( 1 ) ] از حج مىآمد .