گفتند : آرى ! مهلب گفت : شما نيز چنينيد .
امارت يزيد بن مهلب
پس از مرگ او يزيد بر خراسان مستولى شد . حجاج نيز فرمان حكومت آن ديار را برايش بفرستاد . يزيد بن مهلب جاسوسانى بر نيزك [ 1 ] گماشت . جاسوسان خبر دادند كه او ، از دژ خود بيرون آمده است . يزيد به جانب دژ لشكر كشيد و آن را در محاصره گرفت و بگشود و هر چه اموال و ذخاير در آن بود به غارت برد و اين دژ يكى از دژهاى استوار مىبود و نيزك آن دژ را سخت بزرگ مىداشت چنان كه هر گاه آن را مىديد ، سجده مىكرد .
چون يزيد دژ را گشود به حجاج فتحنامه نوشت . كاتب او يحيى بن يعمر العدوانى حليف قبيلهء هذيل بود . و فتحنامه چنين بود : چون با دشمن رو به رو شديم ، به يارى خداوند بر آنان پيروز شديم گروهى را كشتيم و گروهى را اسير نموديم و گروهى به سر كوهها و درون درهها و رودها و نيزارها پناه بردند . حجاج گفت : كاتب او كيست ؟ گفتند : يحيى بن يعمر .
نوشت تا او را به نزدش بفرستند . چون حاضر آمد ، پرسيد : در كجا زاده شدهاى ؟ : گفت :
در اهواز . پرسيد : پس اين فصاحت را از كجا آوردهاى ؟ گفت : از پدر آموختهام كه او مردى فصيح بود . پرسيد : آيا در سخن عنبسة بن سعيد لحن ديدهاى ؟ گفت : بسيار ! سپس از چند تن ديگر پرسيد ، گفت : آرى . حجاج پرسيد در كلام من ؟ گفت : اندكى . تو گاه به جاى ان ، ان مىآورى و به جاى ان ، ان . حجاج گفت سه روز به تو مهلت مىدهم كه از عراق به روى اگر بعد از سه روز تو را در اينجا بيابم بكشم . پس يحيى به خراسان بازگشت .
ساختن حجاج شهر واسط را
حجاج مردم شام را به خانههاى مردم كوفه جاى داده بود . پس در سال 83 دستور داد كه سپاهى از مردم كوفه به سوى خراسان رود . اين لشكر در نزديكى كوفه لشكرگاه زده بود تا چون بسيج كامل شود ، به راه افتد .
شبى جوانى كه با دختر عم خود تازه عروسى كرده بود ، از لشكرگاه به خانه آمد و در زد ولى در را پس از درنگى دراز به رويش گشودند . جوان مرد مستى از مردم شام را در خانهء خود ديد . دختر عمويش زبان به شكايت گشود كه اين مرد آهنگ بدى به او داشته است .
جوان گفت : او را به سوى خود فراخوان ، زن چنين كرد . جوان مرد مست شامى را كشت و
هامش
[ ( 1 ) ] بيزك .