نپذيرفتندش ، تا به سمرقند آمد . پادشاه سمرقند طرخون او را به شهر خود راه داد . در آنجا بود كه خبر كشته شدن پدر خود عبد اللّه را شنيد . موسى همچنان در سمرقند بود تا روزى با يكى از نزديكان پادشاه كه از مردم سغد بود به مبارزت برخاست و او را به قتل آورد . طرخون او را از سمرقند بيرون راند و او به كش رفت . امير كش را ياراى مقابله با او نبود . از طرخون مدد خواست . طرخون به يارى او رفت . موسى به مقابلت بيرون آمد . در اين هنگام قريب به هفتصد تن گرد او را گرفته بودند . يك روز تا شب ميان دو طرف نبرد بود . موسى بعضى از ياران خود را واداشت تا نزد طرخون روند و او را از عاقبت كارى كه در پيش گرفته ، بترسانند كه اگر موسى كشته شود ، اعراب براى گرفتن خونش خراسان را آسوده نگذارند . طرخون پرسيد : آيا از كش بيرون مىرود ؟ گفتند : آرى . پس طرخون از جنگ دست بداشت تا موسى از كش بيرون رفت و به جانب ترمذ براند و در پاى باروى شهر فرود آمد ، در كنار نهر . ملك ترمذ از اين كه دژ را در اختيار او بگذارد ، امتناع كرد . موسى بن عبد اللّه در همانجا بماند و با ملك ترمذ راه ملاطفت در پيش گرفت و همراه او به شكار مىرفت . روزى ملك ترمذ طعامى ترتيب داد و او را با صد تن از يارانش مهمان كرد . چون طعام خوردند موسى و يارانش از رفتن امتناع كردند .
موسى گفت : اينجا يا گور من خواهد شد يا خانهء من . ميان دو گروه جنگ درگرفت و چند تن از ياران ملك ترمذ كشته شدند و موسى بر دژ مستولى شد و او و يارانش را از دژ بيرون راند . در آنجا همهء ياران او و پدرش به دو پيوستند و نيرومند شدند و دست به غارت آن حوالى گشودند .
چون امية بن عبد اللّه بن خالد بن اسيد به امارت خراسان منصوب شد ، براى مقابله با او ، سپاهى روانه كرد و چنان كه گفتيم ، بكير بن وساج با اين كار مخالف بود . بار ديگر اميه بعد از صلح بكير ، لشكرى به سردارى مردى از خزاعه روان نمود . مردم ترمذ هم از تركان يارى خواستند . تركها نيز با جمع كثيرى به جانب آن مرد خزاعى روان شدند و موسى را از دو سو در ميان گرفتند . اعراب در آغاز روز جنگ مىكردند و تركها در پايان روز . و اين نبرد سه ماه مدت گرفت . يك شب موسى بر سپاه ترك شبيخون زد و آنان را به هزيمت داد و هر چه داشتند به غارت برد . در اين شبيخون بيش از شانزده مرد از سپاه او كشته نشدند ، اعراب از اين واقعه به هراس افتادند كه مبادا با آنان نيز چنين كنند .
عمرو بن خالد بن حصين الكلابى كه يكى از اصحاب موسى بود به او گفت : ما جز به حيله بر آنان ظفر نخواهيم يافت . مرا تازيانه بزن و رها كن . موسى او را پنجاه تازيانه بزد عمرو نزد مرد خزاعى آمد و گفت : موسى مرا به جانبدارى از شما متهم ساخته و تازيانه زده ، اينك مىخواهم براى شما جاسوسى كنم . خزاعى او را امان داد و عمرو نزد او بماند . روزى بر او داخل شد . خزاعى تنها بود . عمرو گفت : شايسته نيست تو در اين حال بدون سلاح باشى .
خزاعى گوشهء فرشى را كه بر آن نشسته بود ، بلند كرد تا شمشير برهنهاى را كه در آنجا بود ، به او نشان دهد . عمرو به ناگاه آن شمشير برگرفت و او را بكشت و به موسى پيوست . سپاه خزاعى
تاريخ ابن خلدون ( فارسي ) — صفحة 94
مساهمون: ابن خلدون
ص٩٤