آن گاه گفت : جلّاد ، جلّاد !
جلّادى آوردند . مختار به وى گفت : دستانش را قطع كن . پس دستانش قطع شد .
آن گاه به او گفت : پاهايش را قطع كن . پاهايش هم قطع شد .
آن گاه گفت : آتش ، آتش !
آتش و نىهايى را آوردند و حرمله را در آن انداختند و آتش با او شعله كشيد .
گفتم : سبحان اللَّه !
به من گفت : اى منهال ! تسبيح گفتن ، خوب است ؛ امّا تو براى چه تسبيح گفتى ؟
گفتم : اى امير ! در اين سفرم ، هنگامى كه از مكّه بر مىگشتم ، بر على بن الحسين ( زين العابدين ) عليه السلام وارد شدم . به من فرمود : « اى مِنهال ! حرملة بن كاهل اسدى ، چه مىكند ؟ » .
گفتم : در كوفه زنده بود كه من آمدم . پس دستانش را كاملًا بالا آورد و فرمود : « خداوندا ! داغىِ آهن را به او بچشان . خداوندا ! داغىِ آهن را به او بچشان . خداوندا ! داغىِ آتش را به او بچشان » .
مختار به من گفت : از على بن الحسين شنيدى كه اين را مىگفت ؟
گفتم : به خدا سوگند ، شنيدم كه چنين مىگفت .
مختار از مركبش پياده شد و دو ركعت نماز خواند و سجدهاى طولانى به جا آورد و سوار كه شد ، حرمله سوخته بود . با هم سوار شديم و حركت كرديم و به مقابل خانهام رسيديم . گفتم : اى امير ! اگر صلاح بدانى ، تشريففرما شوى و بر من منّت بگذارى و نزد من فرود آيى و از غذاى من بخورى .
مختار گفت : اى منهال ! به من مىگويى كه على بن الحسين عليه السلام چهار دعا كرد و خداوند ، آن را به دست من به اجابت رساند و آن گاه مرا دعوت به خوردن مىكنى ؟ ! امروز ، روز روزه است ، براى سپاسگزارى از خداى عزّوجلّ ، به خاطر توفيقى كه به من داد كه اين كار را بكنم .
گزيده شهادت نامه امام حسين ( ع ) ( فارسى ) — صفحة 897
مساهمون: محمد الريشهري
ص٨٩٧