گزارش شده است كه در منابع قابل استناد ، ديده نمىشود . براى نمونه ، به شمارى از گزارشهاى بىاساس ، اشاره مىكنيم . در معالى السبطين آمده است كه :
آن هنگام كه شبِ بيست و يكم ماه رمضان شد و على عليه السلام در آستانه مرگ قرار گرفت ، عبّاس عليه السلام را به سينه چسبانْد و فرمود : « فرزندم كه چشم من در قيامت ، با تو روشن خواهد شد ! فرزندم ! هنگامى كه روز عاشورا شد و وارد شريعه شدى ، مبادا آب بنوشى ، در حالى كه برادرت حسين ، تشنه است ! » « 1 » .
نيز در كتاب شعشعة الحسينى آمده است :
جناب امير مؤمنان عليه السلام خلوت نمودند . حسنين عليهما السلام و زينب عليها السلام و امّ كلثوم عليها السلام را طلب فرمود و دست مبارك بر سر و روىِ ايشان كشيد و به شدّت مىگريست و ايشان هم مىگريستند ، به نوعى كه ساير اولادهاى آن حضرت [ كه ] در بيرون خانه بودند ، بىاختيار ، داخل خانه شدند و مىگريستند . پس حضرت امير المؤمنين عليه السلام گرفت دست امام حسن عليه السلام را و به امانت سپرد فرزندان خود را به آن بزرگوار . پس نظر فرمود به عبّاس عليه السلام . ديد گريه او از همه شديدتر است . پس او را به نزد خود ، طلب فرمود و شيون بلندى كرد و مفصّل گريست و آن گاه فرمود : « اى پسرم ! اى جانم ! از حسين ، مراقبت كن ، كه او امانت خدا و پيامبر خدا صلى اللَّه عليه و آله و فاطمه عليها السلام و امانت من است . تو ياور او باش و خودت را فداى او كن » . آن گاه ، شيون زد و از گريه و فرياد زياد ، بيهوش شد « 2 » .
همچنين در كتاب أسرار الشهادات ، آمده است :
گفته شده : زُهَير ، پيش از كشته شدنش ، نزد عبد اللَّه بن جعفر بن عقيل آمد و به او گفت : برادرم ! پرچم را به من بده . عبد اللَّه به وى گفت : آيا من در حمل آن ، كوتاهى كردهام ؟ زهير گفت : نه ؛ [ ولى ] من به آن ، نياز دارم .
راوى گفت : عبد اللَّه ، پرچم را به زهير داد و زهير ، آن را گرفت و به صورت ناگهانى ، پيش عبّاس بن على عليه السلام آورد و گفت : يا ابن امير المؤمنين ! مىخواهم خبرى را برايت بازگو كنم كه حفظش كردهام . عبّاس عليه السلام گفت : بگو كه الآن ، وقت
هامش
( 1 ) معالى السبطين : ج 1 ص 277
( 2 ) شعشعة الحسينى : ج 2 ص 60 .