1 / 22 حال زينب عليها السلام در شب عاشورا
311 . تاريخ الطبرى - به نقل از حارث بن كعب و ابو ضحّاك ، از امام زين العابدين عليه السلام - : در شبى كه بامدادش پدرم به شهادت رسيد ، نشسته بودم و عمّهام زينب عليها السلام ، از من پرستارى مىكرد كه پدرم از يارانش كناره گرفت و به خيمه خود رفت و حُوَى ، غلام ابو ذر غِفارى ، نزدش بود و به اصلاح و پرداختِ شمشير ايشان ، مشغول بود ، و پدرم مىخواند :
« اى روزگار ! اف بر دوستىات !
چه قدر بامدادها و شامگاههايى داشتهاى
كه در آنها ، همراه و يا جويندهاى كُشته شده
كه روزگار ، از آوردن همانندش ، ناتوان است !
و كار ، با [ خداى ] بزرگ است
و هر زندهاى ، اين راه را مىپيمايد » .
دو يا سه بار ، اين شعر را خواند تا آن جا كه فهميدم و دانستم كه منظورش چيست . گريه ، راه گلويم را بست ؛ ولى بغضم را فرو خوردم و هيچ نگفتم و دانستم كه بلا ، فرود مىآيد ؛ امّا عمهام نيز آنچه را من شنيدم ، شنيد و چون مانند ديگر زنان ، دلْنازك و بىتاب بود ، نتوانست خود را نگاه دارد . بيرون پريد و در حالى كه لباسش را بر روى زمين مىكشيد و درمانده شده بود ، خود را به امام عليه السلام رساند و گفت : وا مصيبتا ! كاش مُرده بودم . امروز ، [ گويى ] مادرم فاطمه و پدرم على و برادرم حسن ، در گذشتهاند ، اى جانشينِ گذشتگان و پناه باقىماندگان !