اين شهر ، واقفى و جايگاه خانوادهاش را در ميان قبيله مىدانى . بستگان او باخبر شدهاند كه من و همراهانم ، او را نزد تو آوردهايم . تو را به خدا سوگند ، او را به خاطر من ببخش . من از دشمنى بستگان او ، ناراحتم . آنان ، گرامىترين مردمانِ اين شهر و پشتوانه اهل يمن هستند .
ابن زياد ، وعده داد كه او را ببخشد ؛ ليكن قضاياى مسلم كه اتّفاق افتاد ، تصميمش عوض شد و از وفا كردن به وعدهاش سر باز زد .
وقتى مسلم بن عقيل به شهادت رسيد ، ابن زياد ، دستور داد هانى بن عروه را به بازار ببرند و سرش را از بدنش جدا كنند . هانى را با دستان بسته به بازار خريد و فروشِ گوسفند بردند و او پيوسته مىگفت : اى قبيله مَذحِج ! امروز براى من ، مَذحِجى نيست ! اى قبيله مَذحِج ! قبيله مَذحِج كجاست ؟
آن گاه چون ديد كسى او را يارى نمىكند ، دستش را كشيد و از طناب ، بيرون آورد و گفت : آيا عصايى ، كاردى ، سنگى ، استخوانى يافت نمىشود تا آدمى از جان خود ، دفاع كند ؟
بر او حمله بردند و او را محكم بستند . آن گاه به وى گفتند : گردنت را دراز كن .
گفت : من نسبت به گردنم ، سخاوتمند نيستم و شما را بر كشتن خويش ، يارى نمىكنم .
غلام عبيد اللَّه بن زياد - كه تُرك بود و نامش رشيد بود - با شمشير ، ضربتى بر او زد ؛ ولى اثر نكرد . هانى گفت : بازگشت ، به سوى خداست . بار خدايا ! به سوى رحمت و رضوان تو مىآيم .
آن گاه [ آن غلام ، ] ضربهاى ديگر زد و او را كشت .
عبد الرحمان بن حُصَين مرادى ، او ( غلام عبيد اللَّه ) را در منطقه خازِر « 1 » به همراه عبيد اللَّه بن زياد ديد . مردم گفتند : اين ، قاتل هانى بن عروه است .
پسر حُصَين گفت : خداوند ، مرا بكشد ، اگر او ( غلام عبيد اللَّه ) را نكشم ، يا در اين
هامش
( 1 ) ر . ك : نقشه شماره 5 در پايان كتاب .