168 . الفتوح : عبيد اللَّه بن زياد براى محمّد بن اشعث ، پيغام فرستاد كه به مسلم ، امان بده ؛ چرا كه جز از اين طريق ، نمىتوانى بر او دست يا بى .
محمّد بن اشعث ، پس از آن گفت : واى بر تو ، اى مسلم ! خودت را به كشتن مده . تو در امانى .
مسلم بن عقيل مىگفت : مرا به امانِ اهل نيرنگ ، نيازى نيست . آن گاه به نبرد پرداخت و اين شعر را مىخواند :
سوگند ياد كردهام كه جز به آزادگى ، كشته نشوم ،
گرچه مرگ را جامى تلخ بيابم .
خوش ندارم به من نيرنگ بزنند و يا فريب بخورم .
هر كسى روزى ، مرگ را ملاقات مىكند .
با شما نبرد مىكنم و از سختى نمىهراسم .
محمّد بن اشعث ، بانگ برآورد و گفت : واى بر تو ، اى پسر عقيل ! به راستى كه به تو دروغ گفته نمىشود و تو فريب داده نمىشوى . اين جمعيت ، قصد كشتن تو را ندارند . پس خودت را به كشتن مده .
مسلم - كه خداوند ، رحمتش كند - به سخن پسر اشعث ، اعتنايى نكرد و به نبرد ، ادامه داد تا جراحتهاى سنگينى بر او وارد شد و از جنگيدن ، ناتوان شد . جمعيت بر او يورش بردند و با تير و سنگ بر او مىزدند . مسلم گفت : واى بر شما ! آيا به سويم سنگ ، پرتاب مىكنيد - آن گونه كه به كفّار ، سنگ مىزنند - ، در حالى كه من از خانواده پيامبرانِ ابرارم ؟ آيا حقّ پيامبر را در باره خاندانش پاس نمىداريد ؟
سپس با وجود ضعف ، بر آنان يورش بُرد و جمعيت را در هم شكست و آنان را پراكنده ساخت . آن گاه برگشت و بر درِ خانه تكيه زد . سپاهيان به سمت مسلم ، باز
گزيده شهادت نامه امام حسين ( ع ) ( فارسى ) — صفحة 288
مساهمون: محمد الريشهري
ص٢٨٨