27 . المعجم الكبير - به نقل از ابو امامه - : پيامبر خدا به زنانش فرمود : « اين كودك را نگريانيد » و مقصودش حسين عليه السلام بود و آن روز ، نوبت [ ماندن پيامبر صلى اللَّه عليه و آله نزد ] امّ سلمه بود .
جبرئيل فرود آمد . پيامبر خدا به درون خانه رفت و به امّ سلمه فرمود : « مگذار كسى بر من در آيد » ؛ امّا حسين عليه السلام آمد و چون به پيامبر صلى اللَّه عليه و آله در اندرون خانه نگريست ، خواست كه داخل شود . امّ سلمه او را گرفت و در كنار خود ، نگاه داشت و با او سخن مىگفت و آرامَش مىكرد ؛ ولى چون گريهاش شديد شد ، رهايش كرد و او به اندرون رفت و در دامان پيامبر خدا نشست .
جبرئيل گفت : امّت تو ، اين پسرت را به زودى مىكشند .
پيامبر صلى اللَّه عليه و آله فرمود : « آنان با آن كه به من ايمان دارند ، او را مىكشند ؟ ! » .
گفت : آرى ، او را مىكشند .
آن گاه جبرئيل ، خاكى را بر گرفت و گفت : در فلان جا .
پيامبر خدا ، در حالى كه حسين عليه السلام را به آغوش گرفته بود ، پريشان و اندوهگين بيرون آمد و امّ سلمه گمان كرد كه ايشان از ورود كودك ، ناخشنود شده است . گفت : اى پيامبر خدا ! فدايت شوم ! تو به ما فرموده بودى : « اين كودك را مگريانيد » و به من فرمان دادى كه نگذارم كسى بر تو در آيد و او آمد و من رهايش گذاشتم !
پيامبر صلى اللَّه عليه و آله به امّ سلمه پاسخى نداد و به سوى يارانش كه نشسته بودند ، رفت و به ايشان فرمود : « بى ترديد ، امّتم اين را مىكشند » .
ميان آن گروه ، ابو بكر و عمر هم - كه پرجرئتترين افراد بر پيامبر صلى اللَّه عليه و آله [ در سؤال كردن ] بودند - حضور داشتند و گفتند : اى پيامبر خدا ! با آن كه باايمان هستند ، او را مىكشند ؟ !
گزيده شهادت نامه امام حسين ( ع ) ( فارسى ) — صفحة 168
مساهمون: محمد الريشهري
ص١٦٨