با كجاوه در برابر در منزل من زانو به زمين زد . نگاه كردم خواهر خويش را در ميان آن ديدم . خواهرم را از كجاوه پياده كردم و به منزل بردم . پس از مقدارى استراحت خواهرم زبان به شكوه و گله گشود كه او را در سرزمين « طى » ترك گفته ، خود به شام آمدم و او را همراه خود نياوردم .
من خواهرم را زن عاقل و خردمندى مىدانستم . روزى با وى دربارهء پيامبر صلى الله عليه و آله گفتگو كردم و گفتم : نظر شما دربارهء او چيست ؟ وى در پاسخ من چنين گفت : در شخص وى ، فضايل و ملكات بسيار عالى ديدم و مصلحت مىبينم كه هر چه زودتر با او پيمان دوستى ببندى . زيرا اگر پيامبر باشد در اين صورت فضيلت از آن كسى خواهد بود كه پيش از ديگران به وى ايمان آورده باشد . و اگر فرمانرواى عادى باشد ، هرگز از او ضررى به تو نخواهد رسيد و از سايهء قدرت او بهرهمند خواهى بود .
عدى بن حاتم رهسپار مدينه مىشود
عدى مىگويد : سخنان خواهرم در من اثر گذارد . راه مدينه را در پيش گرفتم ، وقتى وارد مدينه شدم يكسره سراغ پيامبر صلى الله عليه و آله رفته ، او را در مسجد يافتم . در برابر وى نشستم و خود را معرفى كردم . وقتى پيامبر صلى الله عليه و آله مرا شناخت ، از جاى خود برخاست و دست مرا گرفته به خانهء خود برد . در نيمهء راه پيرزنى جلو راه او را گرفت و با او سخن گفت . من ديدم كه او با كمال فروتنى به سخنان پيرزن گوش مىدهد و پاسخ مىگويد . مكارم اخلاق او ، مرا مجذوب وى ساخت و با خود گفتم كه او هرگز فرمانروايى عادى نيست . وقتى وارد منزل وى شدم ، زندگىِ سادهء وى ، توجه مرا جلب كرد . تشكى از ليف خرما را كه در منزل داشت ، در اختيار من گذارد و به من گفت : روى آن بنشين . شخص اول كشور حجاز ، كه تمام قدرتها را در اختيار داشت خود به روى حصير و يا زمين نشست . من از فروتنى وى غرق حيرت شدم و از اخلاق پسنديده و ملكات فاضله ، و از احترام فوق العادهاى كه نسبت به تمام افراد بشر قائل است ، دريافتم كه وى فرد عادى ، و فرمانرواى معمولى نيست .