تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرازهايى از تاريخ پيامبر اسلام ( فارسى ) — صفحة 470

مساهمون:

ص٤٧٠
وسايل آماده به حركت ، به سوى شام كه مركز مسيحيت در شرق بود رهسپار شدم . خواهرم ، « دختر حاتم » در ميان قبيله باقى ماند و دستگير شد . خواهرم ، پس از انتقال به مدينه در خانه‌اى در نزديكى مسجد پيامبر صلى الله عليه و آله - كه مركز اسيران بود - نگاهدارى مىشد . او سرگذشت خود را چنين نقل مىكند : روزى پيامبر صلى الله عليه و آله براى اداى نماز در مسجد از كنار خانهء اسيران عبور مىكرد ، من فرصت را مغتنم شمردم و در برابر پيامبر صلى الله عليه و آله ايستاده به وى گفتم : « يا رسول اللَّه ، هلك الوالد و غاب الوافد فامنن عليّ منّ اللَّه عليك » ؛ « پدرم درگذشته ، و نگه‌دارندهء من ناپديد شده ، بر من منت‌گزار ، خدا بر تو منت گذارد . » پيامبر صلى الله عليه و آله پرسيد كه كفيل تو چه كسى بود ؟ گفتم : برادرم « عدى بن حاتم » فرمود : همان شخص كه از خدا و رسول او ، به سوى شام گريخت ؟ پيامبر صلى الله عليه و آله اين جمله را فرمود و راه مسجد را در پيش گرفت . فردا نيز عين همين گفتگو ميان من و پيامبر صلى الله عليه و آله تكرار شد و به نتيجه نرسيد . روز سوم از مذاكره با پيامبر صلى الله عليه و آله مأيوس و نوميد بودم ، ولى هنگامى كه پيامبر صلى الله عليه و آله از همان نقطه عبور مىكرد ، جوانى را پشت سر او ديدم كه به من اشاره مىكند كه برخيزم و سخنان ديروز را تكرار كنم . از اشارهء آن جوان ، بارقهء اميد ، درونم را روشن ساخت . برخاستم جمله‌هاى پيشين را در حضور پيامبر صلى الله عليه و آله براى بار سوم تكرار كردم . پيامبر صلى الله عليه و آله در پاسخ من گفت : براى رفتن شتاب مكن ، من تصميم گرفته‌ام كه تو را فردا همراه امين به زادگاهت بازگردانم . اما فعلًا مقدمات مسافرتِ شما فراهم نيست . خواهرم مىگويد آن جوانى كه پشت سر پيامبر صلى الله عليه و آله راه مىرفت و به من اشاره كرد كه سخنان خود را در حضور پيامبر صلى الله عليه و آله تكرار كنم ؛ على بن ابى طالب عليه السلام بود . روزى كاروانى - كه در ميان آن‌ها از خويشاوندان ما نيز وجود داشت - از مدينه به سوى شام مىرفت . خواهرم از پيامبر صلى الله عليه و آله درخواست كرده بود كه اجازه دهد او با اين كاروان به شام برود ، و به برادر خود بپيوندد . پيامبر صلى الله عليه و آله خواهش وى را پذيرفته و مبلغى به عنوان هزينهء مسافرت ، و مركبى رهوار و مقدارى لباس در اختيار وى گذارده بود . من در شام در غرفهء خود نشسته بودم ، ناگهان ديدم شترى