خدايا كمىِ نيرو و ناتوانى خود را به درگاهت عرضه مىدارم . تو پروردگار رحيمى تو خداى ضعيفان هستى ، مرا به كى وامىگذارى . . . « 1 » .
جملههاى دعا ، استغاثهء شخصيتى است كه پنجاه سال تمام با عزت و عظمت ، در پرتو حمايت فداكاران جانبازى زندگى مىكرده است . اما اكنون عرصه براى او به اندازهاى تنگ گرديده كه به باغ دشمن پناهنده شده و با بدن خسته و مجروح در انتظار سرنوشت خود نشسته است .
فرزندان « ربيعه » كه خود بتپرست و از دشمنان آئين توحيد بودند ، از ديدن وضع رقتبار محمد صلى الله عليه و آله متأثر شدند . و به غلام مسيحى خود به نام « عداس » دستور دادند كه ظرف انگورى به حضور پيامبر صلى الله عليه و آله ببرد . « عداس » ، ظرفى پر از انگور كرد و در برابر آن حضرت گذارد و مقدارى در قيافهء نورانى حضرت دقيق شد . چيزى نگذشت كه حادثهء جالب توجهى اتفاق افتاد . غلامِ مسيحى مشاهده كرد كه آن حضرت موقع خوردن انگور
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ
به زبان جارى ساخت . اين حادثه ، سخت او را در تعجب فرو برد ، ناچار مهر خاموشى را شكست و گفت : مردم شبه جزيره با اين كلام آشنائى ندارند و من تا به حال اين جمله را از كسى نشنيدهام . مردم اين سامان كارهاى خود را به نام « لات » و « عزى » آغاز مىكنند .
حضرت از وى پرسيد اهل كجائى ، و داراى چه آيينى هستى ؟ عرض كرد : اهل « نينوى » و نصرانى هستم .
حضرت فرمود : از سرزمينى هستى كه آن مرد صالح « يونس بن متى » از آنجا است . پاسخ پيامبر صلى الله عليه و آله باعث تعجب بيشتر او شد . مجدداً پرسيد كه : شما يونس متى را از كجا مىشناسى ؟ پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود : برادرم « يونس » ، مانند من پيامبر الهى بود . سخنان پيامبر كه توأم با علائم صدق بود ، اثر غريبى در « عداس » بخشيد . بىاختيار مجذوب پيامبر گشت ، به روى زمين افتاد ، دست و پاى او را بوسيد و ايمان خود را به آئين او عرضه داشت و پس از كسب اجازه به سوى صاحبان باغ بازگشت .
هامش
( 1 ) اللهُمَّ الَيكَ اشكو ضَعفَ قُوتى و قِلَّة حِيلى و هوانى عَلى الناسِ يا ارحَم الراحِمين ، انتَ رَبُّ المُستَضعفينَ و انتَ ربّى مَن تَكِلنى .