گفتم : دو نفر عسكر تا « دير » همراه ما كن .
گفت : بيش از سه نفر عسكر در اينجا نيست دو نفر بايد هميشه باشد . يك نفر اگر بخواهيد ممكن است .
گفتم يكى هم غنيمت است .
گفت : خودم همراه شما مىآيم .
گفتم : بسيار خوب .
من و شاهين
عصرى يك به غروب سوار شديم ، يك نفر رييس عسكر هم بر ماديان بسيار خوبى سوار شده ، همراه آمد . اسم او را پرسيدم « شاهين » اسم داشت . شب را تا ساعت سه آمديم آنگاه قدرى از راه كنار رفته ، پياده شده غذايى خورده خوابيديم .
حقير تا صبح خوابم نبرد ، « شاهين » هم همه شب جلو ماديان خود را در دست داشت و نشسته بود ، كشيك مىكشيد .
اين بيابان كه دوازده فرسخ است هميشه غزو دارد و سر راه اعراب سوادى است .
بين طلوعين از نماز فارغ شده سوار شديم . يك ساعت از آفتاب گذشته ، رسيديم به كنار « ملحه » كه چشمه آبى است و [ آب ] شورى دارد و اينجا بوده است كه مرحوم « امام جمعه » را غارت كردهاند و سر راه اعراب غزو اينجا است كه هر جا بخواهيد برويد آبگيرى از اينجا مىكنند . چند نفرى كنار آب نشسته بودند ولى متعرض ما نشدند .
دير
به حمداللَّه به سلامتى رد شده ، دو و نيم از دسته گذشته ، روز جمعه هشتم شهر ربيعالاول وارد « دير » شديم . « دير » شهرى است متوسط تقريباً به قدر « نيشابور » ، بلكه بزرگتر ؛ و در كنار « شريعه فرات » ساختهاند . دو قنطره بزرگ هم به جهت عبور از طرفى به طرف ديگر ، باغات زيادى دارد . اشجارآن اغلب انجير و زردآلو است ، انار و توت هم كمتر دارد و نخل خرما هم دارد .