به اعزاز و به اكرام تمامى * مرا بردند خويشان گرامى
به سوى شهر با صد عزّ و شأنم * به كوى آن رفيق مهربانم
كه با هم در صفاهان يار بوديم * ز جان با يكدگر غمخوار بوديم
بدان خويشى ، گرامى به ز خواهر * ز خويشان دگر بس مهربانتر
زمانى نيز كه به خروانق - از بخشهاى تابع اهر - رسيده ، از سوى حاكم آنجا - كه از خويشان وى بوده - مورد استقبال قرار گرفته است :
در آنجا بود حاكم سرفرازى * جوان كاردان معنى طرازى
به صورت طفل و در دانش ارسطو * قرابت داشت با من آن نكوخو
در اورى نيز مورد استقبال قرار گرفته ، اين منطقه نيز از بخشهاى تابع شهرستان اهر است :
به اورى جاى نيك و خوش هوايى * ز هر سو باغهاى با صفايى
فراوان آبها هر سو گذاران * دهى معموره بُد بس بهسامان
بُدَم آنجا دگر مهمان سلطان * نمك خوردم دگر از خوان سلطان
با اين همه ، سراينده سخت به اصفهان دلبستگى دارد و تقريباً تمامى سالهاى بلوغ زندگى خويش را در اين شهر گذرانده است . اين مطلب ، با اشارهء او به رفاقت و دوستى قديميش با دوستى كه از وى ياد كرده برمىآيد . دلبستگى او به اصفهان كه از وى به صفاهان ياد مىكند ، در بسيارى از اشعار او آمده است . زمانى كه به حلب مىرسد ، اين شهر را در آبادى شبيه اصفهان مىبيند و به همين دليل به ياد اصفهان ، اشكش جارى مىشود :
شبيه اصفهان ديدم حلب را * به ايران توأمان ديدم حلب را
به دكان و به بازار و به ميدان * همه چيزش مهيا چون صفاهان
ز هر نوعى در آنجا ميوه بودى * كه تن را قوّت و راحت فزودى
ز انجيرش بخور ، حبّ نبات است * غلط گفتم غلط ، آب حيات است
كنى گر وصف انجير حلب را * ز شيرينى مَكى تا حَشْر ، لب را