سرگردان بود و اجازه ملاقات به او نمىدادند تا آنكه روزى يحيى بن حكم او را ديد و پس از سلام و احوالپرسى ، علت حضورش را در شام جويا شد . حسن ماجرا را براى وى تعريف كرد . يحيى وعده داد كه براى او اجازه ورود مىگيرد . پس نزد عبدالملك رفت و گفت :
حسن بن حسن بن على بن ابىطالب به قصد ديدار با شما ، يك ماه است در شام به سر مىبرد و اجازه ورود به او داده نشده . او و پدرش و جدش پيروانى دارند كه حاضرند جانشان را فداى آنان كنند و اگر خواستهاش را انجام دهى و وى را گرامى بدارى ، ضرر نخواهى كرد .
عبدالملك اجازه حضور داد و حسن بر او وارد شد و مورد احترام قرار گرفت . حسن با آنكه جوان بود اما آثار پيرى در چهرهاش ديده مىشد . عبدالملك خطاب به وى گفت : « چه زود پير شدى ؟ ! » يحيى بن حكم بىدرنگ گفت : « چگونه پير نشود ؛ درحالىكه اهل عراق پيوسته هيئتى به سويش روانه مىكنند و او را به خلافت مىخوانند ! » حسن خشمگين شد و گفت : « چنين نيست ؛ بلكه ما خاندان پيامبر زود شكسته مىشويم » .
در اين هنگام ، عبدالملك پرسيد : با چه هدفى به شام آمدهاى ؟ حسن حكايت حجاج را درباره صدقات جدش بيان كرد . عبدالملك گفت : « حَجاج چنين اختيارى ندارد . من براى او نامهاى مىنويسم » . او در نامهاش خطاب به حجاج نوشت :
ابراهيم غمر ( نواده امام حسن مجتبى ع و جد سادات طباطبايى ) ( فارسى ) — صفحة 16
مساهمون: محمود سامانى
ص١٦