پنج قول است كه در مجمع البيان مسطور است و طاعت و اخلاص يكى از آن پنج معنى است .
وَ بَرًّا بِوالِدَيْهِ وَ لَمْ يَكُنْ جَبَّاراً عَصِيًّا
پنجم - او را موفق گردانيديم كه به پدر و مادر خود نيكى كند و نبوده باشد ستمكار عصيان كننده .
وَ سَلامٌ عَلَيْهِ يَوْمَ وُلِدَ وَ يَوْمَ يَمُوتُ وَ يَوْمَ يُبْعَثُ حَيًّا
چون يحيى عليه السّلام از تمام جهات شايسته الطاف الهى گرديده و از همان كودكى داراى تقوى و مقام عصمت و حكمت و نبوت گرديده بود جاى داشت كه در مورد سلام و سلامت و تحيت الهى واقع گردد ، و شايد آيه اشاره به اين باشد كه يحيى از وقتى كه متولد گرديد تا روزى كه شهيد گرديد داراى سلامت نفس بود اين است كه بر او سلامتى است از وقتى كه متولد گرديده و وقتى از دنيا رحلت مىكند و وقتى كه در قيامت مبعوث ميگردد .
در تاريخ حيات يحيى چنين گويند كه حالات او خارق العاده بود ، پدر و مادرش در حال پيرى و فرسودگى بودند كه خداوند به آنها يحيى را عطاء نمود و ديگر در همان كودكى داراى رشد و زهد بود و به او مقام نبوّت عطاء گرديد و منقطع از خلق و زاهد و پارسا بود و در مدّت عمر ازدواج ننمود و از لذائذ دنيا كنارهگيرى مينمود و با عيسى بن مريم معاصر بود و سيّد و بزرگ قوم خود بود و نفوس مايل به او و اطراف او را ميگرفتند و آنان را موعظه و امر بتوبه و زهد مينمود تا وقتى كه شهيد گرديد .
و مفسرين در سبب شهادت او گفتهاند زن طغيانكارى بود كه سلطان بنى اسرائيل را مفتون نموده و وى را فريب داده و نزد او ميآمد يحيى عليه السّلام او را نهى مينمود آن زن كينه يحيى را در دل گرفت و چون سلطان آن زن را دوست ميداشت مطيعش گرديده بود آن زن زناكار پادشاه را وادار نمود كه يحيى را شهيد كند و سر او را بياورد .