علىّ بن جهم مىگويد : سپس مأمون جهت اداى نماز برخاسته و دست محمّد بن جعفر بن محمّد - عموى حضرت رضا عليه السلام - كه در آنجا حاضر بود را گرفت و با خود برد ، من نيز به دنبالشان راه افتادم ، در راه مأمون به او گفت : برادرزادهات را چطور يافتى ؟
گفت : عالم است ، و پيش از اين نديدم نزد اهل علمى آمد و شد داشته باشد .
مأمون گفت : بىشكّ برادرزادهات از اهلبيت نبوّت مىباشد همانها كه رسولخدا صلى الله عليه و آله دربارهءشان فرموده : « آگاه باشيد كه نيكان عترت من ، و پاكان نسل من ، در كودكى از تمام مردم بردبارتر و در بزرگى از همهء ايشان داناتر مىباشند ، پس به آنان چيزى نياموزيد كه اينان از همهء شما داناترند ، از در هدايت شما را خارج نخواهند نمود و به در گمراهى شما را داخل نخواهند كرد » .
سپس حضرت رضا عليه السلام به منزل خود بازگشت ، روز بعد خدمت آن حضرت رسيدم و او را از گفتگوى مأمون و محمّد بن جعفر بن محمّد با خبر ساختم ، آن حضرت با شنيدن آن خندهاى نموده و فرمود : اى پسر جهم ، مبادا آنچه شنيدى تو را فريب دهد ، كه او مرا به خدعه و نيرنگ به قتل خواهد رساند ، و خدا انتقام مرا از او خواهد گرفت .
چند سؤال اعتقادى مهم
حسنبنمحمّد نوفلىّ مىگويد : وقتى حضرت رضا عليه السلام بر مأمون وارد شدند ، خليفه به فضل بن سهل دستور داد تا علماى اديان و متكلّمين مثل جاثليق ، رأس الجالوت ، رؤساى صابئين ، هربذ بزرگ ، و زردشتىها ، عالم روميان و علماى علم كلام را گرد هم آورده تا گفتار و عقائد حضرت رضا و نيز اقوال آنان را بشنود .
فضل بن سهل نيز آنان را فرا خواند و مأمون را از حضور ايشان با خبر ساخت ،