گفت : سيصد دينار .
در اين هنگام كيسهاى را كه سيصد دينار در آن بود به آن مرد عمرى داد و فرمود : اين را بگير و زراعت نيز در جاى خود هست و خداوند به همان اندازه كه آرزو دارى به شما خواهد داد .
مرد عمرى از جايش برخاست و از پيشانى حضرت بوسيد و عرضه داشت : از لغزشهاى من درگذريد .
امام موسى بن جعفر عليهما السلام لبخندى زد و بازگشت .
هنگامى كه امام به مسجد بازگشت ، ديد عمرى در مسجد نشسته ، همين كه چشم او بر حضرتش افتاد گفت : « خدا داناتر است كه رسالت خويش را در كجا قرار دهد » .
راوى گويد : در اين هنگام رفقايش به طرف او رفتند و گفتند : قضيه چيست ؟ تو كه بر خلاف اين عقيده داشتى !
گفت : شما شنيديد كه من اكنون چه گفتم .
آن گاه به امام كاظم عليه السلام دعا مىكرد و با رفقايش در بارهء حضرت به گفت و گو پرداخت .
هنگامى كه امام موسى بن جعفر عليهما السلام از مسجد بيرون شد به منزلش رفت ، به اشخاصى كه مىگفتند عمرى را بكشيم فرمود : كدام يك از اين دو مطلب بهتر است ؛ به آن چه شما مىخواستيد ، يا كارى را كه من انجام دادم ؟
نطاق چيست ؟
55 . عبيداللَّه بن عبداللَّه دهقان مىگويد :