تخطي إلى المحتوى الرئيسي

پرسشهاى مردم و پاسخهاى امام كاظم ( ع ) ( فارسى ) — صفحة 97

مساهمون:

ص٩٧

اجازه فرماييد اين مرد عمرى را بكشيم !

54 . يحيى علوى مىگويد : مردى از فرزندان عمر بن خطّاب در مدينه حضرت موسى بن جعفر عليهما السلام را اذيت مىكرد و به حضرت على عليه السلام نيز ناسزا مىگفت . يكى از اطرافيان آن حضرت عرض كرد : اجازه فرماييد اين مرد عمرى را بكشيم ! امام عليه السلام آن‌ها را به شدّت نهى كرد ، سپس پرسيد : اين مرد عمرى در كجا زندگى مىكند ؟ عرض كردند : وى در يكى از نواحى مدينه به كشت و زرع مشغول است . حضرت موسى بن جعفر عليهما السلام بر الاغى سوار شد و به طرف مزرعهء اين مرد رفت . هنگامى كه به مزرعه او رسيد با الاغ داخل مزرعه او شد . عمرى فرياد زد : زراعت ما را پايمال نكن ! حضرتش به سخنان او توجهى نكرد و با الاغ خود از ميان مزارع گذشت تا خود را به او رسانيد ، سپس از الاغ پايين شد و در نزد او نشست ، و با وى به شوخى و خنده پرداخت و به او فرمود : چقدر به تو ضرر رسيد ؟ گفت : صد دينار . فرمود : مىخواستى از اين مزرعه چقدر حاصل بردارى ؟ گفت : من علم غيب نمىدانم . فرمود : چقدر اميدوار بودى ؟