امام كاظم عليه السلام از اين سخن من بسيار خنديد ، سپس فرمود : اى اباعماره ! به تو خبر دهم ، من از منزلم بيرون آمدم و به فلان پسرم وصيت كردم و در ظاهر پسران ديگرم را هم با او شريك كردم ؛ ولى در باطن تنها به او وصيت كردم ، اگر امر امامت دست من بود ، آن را به پسرم قاسم مىدادم كه او را دوست دارم و نسبت به او مهربانم ، ولى اين اختيار با خداى متعال است كه هر جا خواهد قرار دهد . خبر امامت او در خواب از رسول خدا صلى الله عليه و آله به من رسيده و خود او و كسانى را كه با او خواهند بود به من نشان داده است ، و همين گونه او تا از پيامبر خدا صلى الله عليه و آله و جدّم على عليه السلام خبر نرسد به كسى از ما وصيت نخواهد كرد و من در خواب ديدم كه همراه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله انگشتر ، شمشير ، عصا ، كتاب و عمامهاى بود .
عرض كردم : اى رسول خدا ! اينها چيستند ؟
فرمود : عمامه رمز سلطنت خداى عز و جل است .
شمشير رمز عزت خداى تبارك و تعالى است .
كتاب رمز نور خداى تبارك و تعالى است .
عصا رمز نيروى خداست .
و انگشتر رمز جامع همه اين امور است .
آن گاه رسول خدا صلى الله عليه و آله به من فرمود : امر امامت از تو بيرون رفته و به ديگرى رسيده است .
عرض كردم : اى رسول خدا ! به من بنما كه او كيست !
فرمود : من ، هيچ يك از امامان را نديدم كه از جدايى امر امامت مانند تو بيتابى كند ، اگر امر امامت از روى محبت و دوستى بود كه اسماعيل از تو نزد پدرت محبوبتر بود ، ولى امام از جانب خداى متعال تعيين مىشود .
پرسشهاى مردم و پاسخهاى امام كاظم ( ع ) ( فارسى ) — صفحة 105
مساهمون: احمد قاضى زاهدى گلپايگانى
ص١٠٥