تخطي إلى المحتوى الرئيسي

پرسشهاى مردم و پاسخهاى امام صادق ( ع ) ( فارسى ) — صفحة 197

مساهمون:

ص١٩٧
از آنها خواست ، تعبير آن را ندانستند . اينجا بود كه آن غلامى كه از زندان نجات يافته بود يوسف را نام برد و گفت : اى پادشاه ، مرا به زندان بفرست چون در زندان مردى هست كه نظيرى براى او از نظر دانش و بردبارى و تعبير خواب نيافتم ، و شما پيش از اين بر من و فلانى خشم نموده بودى ، و ما را در زندان حبس نموده بودى ، ما در زندان خوابى ديديم كه يوسف براى ما تعبير نمود و همانطور شد كه تعبير نمود ، رفيق من فلانى دار زده شد ، و من نجات يافتم . پادشاه به او گفت : زود برو و خواب مرا بر او تعريف كن . آن غلام بر يوسف وارد شد ، و گفت : يوسفا ؛ خبر ده مرا از تعبير خواب كسى كه در خواب : هفت گاو چاق را ديد ، حضرت يوسف ، تعبير آن خواب را بيان كرد . هنگامى كه پيام و تعبير يوسف به پادشاه رسيده پادشاه گفت : پس او را پيش من آوريد تا او را مخصوص خود گردانم و گرامى بدارم . پس هنگامى كه پيام پادشاه به حضرت يوسف رسيد گفت : چگونه اميدوار به گرامى داشت و احترام او باشم در حالى كه مرا هفت سال زندانى كرد ، در حالى كه بيگناهى مرا مىدانست . هنگامى كه اين سخن به گوش پادشاه رسيد زنان را خواست ، سپس به آنها گفت : چرا چنين كرديد ؟ گفتند : حاشا سوگند به خدا ، ما از او بدى نديديم . اينجا بود كه پادشاه كسى را به نزد حضرت يوسف - عليه السّلام - گسيل داشت و او را از زندان خارج ساخت . هنگامى كه حضرت يوسف ( در دربار پادشاه قرار گرفت ) و پادشاه با او گفتگو كرد از كمال و عقلش خوشش آمد ، به او گفت : اى يوسف ، آنچه را من در خواب ديدم تو خود برايم تعريف نما ، زيرا دوست دارم از زبان تو بشنوم . يوسف خواب پادشاه را همانطور كه ديده بود نه كم نه زياد ، تعريف نمود .