السّلام - در آمد .
و در سال هفتم ؛ طعام را در ازاى بردگى خودشان به آنها فروخت تا اينكه نماند كسى در مصر و اطراف واكناف آن مگر اينكه در ملكيت جناب يوسف در آمد ، و همه بردگان يوسف شدند .
در اين هنگام حضرت يوسف - عليه السّلام - به پادشاه گفت : حال مىگوئى چه كنم در اينكه خداوند اختيارش را به دست من داده است ؟
پادشاه گفت : نظر ؛ نظر خودت است .
حضرت يوسف فرمود : من خدا را شاهد مىگيرم و شما را اى پادشاه شاهد مىگيرم كه من تمام اهل مصر را آزاد كردم ، و املاك و بردگان آنها را به آنها برگرداندم و مهر و تخت و تاجت را به تو برگرداندم به شرط اينكه به سيره و روش من عمل كنى ، و جز به حكم من حكم نكنى ، زيرا خدا آنها را به دست من نجات داد .
پادشاه گفت : آن دين من و افتخار من است و من اقرار مىكنم كه نيست خدائى مگر خداى يكتا بدون شريك و اينكه تو پيامبر خدا هستى .
سپس براى برادران يوسف و پدرش همان پيش آمد كه برايت گفتم .
ماذا كانَ دُعاءُ يُوسُفَ فِي الْجُبِّ ؟
عَنْ أَبي بَصيرٍ قالَ : قُلْتُ لِأَبي عَبْدِاللَّهِ الصَّادِقِ - عليه السّلام - : ما كانَ دُعاءُ يُوسُفَ في الْجُبِّ فَإِنَّا قَدِ اخْتَلَفْنا فيهِ ؟
فَقالَ : إِنَّ يُوسُفَ - عليه السّلام - لَمَّا صارَ فِي الْجُبِّ وَ آيَسَ مِنَ الْحَياةِ قالَ :
« أَللَّهُمَّ إِنْ كانَتِ الْخَطايا وَالذُّنُوبُ قَدْ أَخْلَقَتْ وَجْهي عِنْدَكَ فَلَنْ تَرْفَعَ لي إِلَيْكَ صَوْتاً ، وَلَنْ تَسْتَجيبَ لي دَعْوَةً فَإِنّي أَسْأَلُكَ بِحَقِّ الشَّيْخِ يَعْقُوبَ ، فَارْحَمْ ضَعْفَهُ وَاجْمَعْ بَيْني وَبَيْنَهُ فَقَدْ عَلِمْتَ رِقَّتَهُ عَلَيَّ وَشَوْقي إِلَيْهِ » .
قالَ : ثُمَّ بَكى أبُو عَبْدِاللَّهِ الصَّادِقْ - عليه السّلام - ثُمَّ قالَ : وَأَنا أَقُولُ :
پرسشهاى مردم و پاسخهاى امام صادق ( ع ) ( فارسى ) — صفحة 199
مساهمون: احمد قاضى زاهدى گلپايگانى
ص١٩٩