چرا فرزند بزرگتان را وصى قرار نداديد ؟
17 . زهرى مىگويد : در دوران بيمارى امام على بن الحسين عليهما السلام با همان بيمارى كه به شهادت آن حضرت انجاميد ، خدمت آن بزرگوار شرفياب شدم ، در اين هنگام سينى براى ايشان آوردند كه در آن ، نان و كاسنى بود . . .
آن گاه فرزندشان محمد ( باقر ) عليه السلام وارد شدند و مدتى محرمانه با ايشان گفت و گو كردند ، مىشنيدم كه مىفرمودند : بر تو باد به خوش اخلاقى .
به حضرت عرض كردم : اى پسر رسول خدا ! اگر فرمانى از جانب خداست و ما نيز ناگزير به انجام آن هستيم ( پس آن را به ما هم بگوييد ) و در درونم چيزى پيش آمد كه گمان كردم كه ايشان آن را از پيش خود مىفرمايند . به حضرت عرض كردم : بعد از شما چه كسى جانشين شما خواهد بود ؟
فرمودند : اى ابا عبدالله ! اين فرزندم و اشاره به محمد پسرشان نمودند . همانا او وصى و وارث من و خزينه علم من ، معدن علم و « باقرالعلم » است .
عرض كردم : اى پسر رسول خدا ! معنى « باقرالعلم » چيست ؟
فرمودند : به زودى شيعيان خالصم با هم اختلاف پيدا خواهند كرد و اين فرزند علم را به طور كامل براى آنان مىشكافد .
سپس فرزندش محمد را براى انجام كارى به بازار فرستادند ، وقتى كه محمد آمد به حضرت عرض كردم : اى پسر رسول خدا ! چرا فرزند بزرگتان را وصى قرار نداديد ؟