در اين حال از خواب بيدار شدم ، وضو گرفتم و نماز صبح را خواندم كه درب خانه را كوبيدند . به سوى در رفتم ، شخصى همراهش يك كنيزى بود كه آستين لباس او را گرفته بود و كنيز با نقاب صورتش را پوشانده بود ، به آن مرد گفتم : نيازت چيست ؟
گفت : على بن الحسين را مىخواهم .
گفتم : من هستم .
گفت : من فرستاده مختار پسر ابوعبيد ثقفى هستم ، مختار سلام به شما رساند و گفت : اين كنيز در منطقه ما بود آن را به ششصد دينار خريدارى كردم و با اين سيصد دينار كه تقديمتان مىكنم روزگار خود را سپرى كنيد و نوشتهاى را نيز براى من فرستاده بود كه جوابش را برايش نوشتم .
به آن كنيز گفتم : اسمت چيست ؟
گفت : حوراء .
او را برايم آماده ساختند و شب عروسيم شد و به اين طفل باردار شد ، اسمش را زيد گذاشتم و خواهى ديد آنچه را كه دربارهاش به تو گفتم .
ابوحمزه مىگويد : به خدا سوگند ، ديدم آنچه را كه امام سجّاد عليه السلام درباره زيد فرموده بودند .
اين فاسق را مىفرماييد ؟
74 . عبدالله پسر عطاء تميمى مىگويد :
با امام زينالعابدين عليه السلام در مسجد نشسته بوديم كه عمر بن عبدالعزيز در دوران جوانى در حالى كه بند كفشهايش نقرهاى بود ، عبور كرد و از نظر ظاهرى نيكوترين مردم بود .