امام به آن ها فرمودند : از نماز ، صدقه و دعا يارى بگيريد .
ايشان از من پرسيدند : حال مردم چگونه است ؟
گفتم : اى سرورم ! اى پسر رسول خدا ! از من سؤال نكنيد . خانهها و قصرها همه ويران گشته و مردم نابود شدهاند . آنها را در حالتى به دور از رحمت ، ديدم و دلم به حالشان سوخت .
حضرت فرمودند : خداوند هرگز به آن ها رحم نكند و تازه اين موضوع براى تو ادامه دارد و هنوز باقى مانده است .
آن گاه فرمودند : مرگ باد و دورى از رحمت حق بر قوم ستمگر به خدا سوگند ، اگر ريسمان را كمى بيشتر حركت مىدادم همگى نابود و زير و رو مىشدند و هيچ خانه و كاخى باقى نمىماند ، ولى مولا و سرورم فرمودند كه آن را به شدّت تكان نده .
سپس حضرتش از مناره بالا رفت ، مردم او را نمىديدند و با صداى بلند فرياد زد : اى گروه گمراه و دروغگو !
مردم خيال كردند كه صدا از آسمان مىآيد ، پس با صورت به سجده افتادند و نزديك بود روح از بدنشان خارج شود ، در سجده مىگفتند :
امان امان .
آن ها صداى حق را مىشنيدند ، ولى صاحب صدا را نمىديدند . در اين هنگام كه مردم ايشان را نمىديدند و فقط من ايشان را مىديدم ؛ با دست مباركشان اشارهاى نمودند كه زلزله نيز به صورت خفيف شهر مدينه را لرزاند كه مثل زلزله اولى نبود ؛ ولى خانههاى زيادى را ويران ساخت .
پرسشهاى مردم و پاسخهاى امام سجاد ( ع ) ( فارسى ) — صفحة 221
مساهمون: احمد قاضى زاهدى گلپايگانى
ص٢٢١