دخترم ! چرا اندوهگينى ؟
17 - ابن عبّاس گويد : از امير مؤمنان على بن ابى طالب عليهما السلام شنيدم كه مىفرمود :
روزى پيامبر خدا صلى الله عليه و آله نزد حضرت زهرا عليها السلام رفت و آن بانو را محزون يافت . به فاطمه عليها السلام فرمود : اى دخترم ! چرا اندوهگينى ؟
فاطمه عليها السلام گفت : پدر جان ! روز محشر و برهنگى مردم در روز رستاخيز به خاطرم آمد .
رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود : آرى دخترم ! آن روز روز بسيار بزرگى است .
ولى جبرئيل از طرف خداى رؤوف به من چنين خبر داد : وقتى در آن روز زمين شكافته شود نخستين كسى كه از زمين خارج مىگردد من هستم ، بعد از من حضرت ابراهيم خليل ، بعد از او ، شوهر تو على بن ابى طالب عليهما السلام .
آن گاه خداى مهربان جبرئيل را با هفتاد هزار فرشته نزد قبر تو خواهد فرستاد ، بر قبر تو هفت گنبد نورانى نصب خواهد شد ، اسرافيل سه دست لباس نفيس از نور براى تو مىآورد و نزد سر تو توقّف مىكند و صدا مىزند : اى دختر محمّد ! بيا در صحراى محشر .
تو در حالى از قبر بيرون مىآيى كه بدنت پوشيده باشد و از خوف آن روز در امان خواهى بود . اسرافيل آن لباسها را به تو مىدهد و تو آنها را مىپوشى .
آن گاه فرشتهاى به نام زوقائيل شترى از نور براى تو مىآورد كه مهار آن از مرواريد است و كجاوهاى از طلا بر پشت آن نصب شده است . تو بر آن شتر سوار مىشوى و زوقائيل افسار آن را مىكشد در حالى كه پيش روى تو هفتاد هزار فرشته كه دستان آنها عَلَمهاى تسبيح است ، قرار خواهند گرفت .
هنگامى كه حركت كنى هفتاد هزار حورى بهشتى به استقبال تو مىآيند و با نگاه به تو خوش حال خواهند شد . در دست هر يك از آنان منقلى از نور است