پيامبر خدا صلى الله عليه و آله به هوش آمد ، سر بر داشت و به على عليه السلام نگاه كرد و پرسيد : اى على ! جبرئيل كجاست ؟
على عليه السلام پاسخ داد : اى رسول خدا ! من كسى - جز دحيهء كلبى - نديدم او به من گفت : اى على ! تو سر مبارك پسر عمويت را به دامن بگير ! تو ، نسبت به او از من شايستهترى ، چرا كه خداوند در كتابش مىفرمايد : « و كسانى كه پيوند خويشاوندى دارند ، در كتاب خدا ، برخى نسبت به برخى ديگر سزاوارترند » .
من نيز نشستم و پيوسته سر مبارك شما را به دامن گرفتم ، تا اين كه آفتاب غروب كرد .
پيامبر خدا صلى الله عليه و آله فرمود : آيا نماز عصر را خواندهاى ؟
عرض كرد : نه .
فرمود : چرا نخواندهاى ؟
عرض كرد : شما بيهوش بوديد ، سر مباركتان در دامنم بود ، دوست نداشتم شما - اى پيامبر خدا ! - ناراحت گرديد ، دوست نداشتم سر شما را بر زمين گذارم و برخيزم و نماز بخوانم .
در اين هنگام پيامبر خدا صلى الله عليه و آله فرمود : خداوندا ! على در فرمان تو و فرمان پيامبر تو بود كه نماز عصرش قضا شده ، خداوندا ! اينك آفتاب را بر او بازگردان تا نماز عصر را در وقت خود بخواند .
ناگاه آفتاب طلوع كرد و هنگام عصر گرديد و هوا روشن و صاف گشت ، همهء مردم مدينه اين صحنه را تماشا كردند ، على عليه السلام برخاست و نمازش را خواند ، آنگاه آفتاب غروب كرد و مردم نماز مغرب را خواندند .
پرسشهاى مردم و پاسخهاى امير المومنين ( ع ) ( فارسى ) — صفحة 311
مساهمون: احمد قاضى زاهدى گلپايگانى
ص٣١١