عمّار گفت : اى برادر پيامبر خدا ! تو در قلب و ديدهء من بزرگتر از آنى كه با اين كافر سخن گويى ، ولى كسى را واسطه قرار ده كه تو را در مورد طلب او رد نكند ، چرا كه اگر تو بخواهى همهء اطراف جهان هستى را به سان سفرهاى قرار دهى ، مىتوانى . پس از او بخواه كه مرا به پرداخت بدهى و قرضم يارى كند و از قرض كردن بى نيازم سازد .
گفتم : باشد ، چنين مىكنم .
آنگاه به عمّار گفتم : به سنگها يا كلوخهايى كه در پيش رويت هستند دست بزن كه خداوند براى تو طلاى خالص مىگرداند .
او دست به سنگى زد كه چند من « 1 » بود . در همان حال سنگ در دستش تبديل به طلا شد .
عمّار نزد يهودى رفت و گفت : طلب تو چقدر بود ؟
يهودى گفت : سى درهم .
عمّار گفت : به قيمت طلا چقدر مىشود ؟
يهودى گفت : سه دينار .
عمّار گفت : خدايا ! تو را به حق آبروى كسى كه با آبروى او اين سنگ را طلا كردى ، اين طلا را نرم كن تا به اندازهء حق او جدا سازم .
خداوند طلا را نرم ساخت . عمّار سه مثقال از آن را جدا كرد و به يهودى داد ، آنگاه كه به طلا خيره شده و نگاه مىكرد گفت : خدايا ! من
هامش
( 1 ) - در مجمع البحرين آمده : يك من دو رطل است و يك رطل 90 ( يا 91 ) مثقال است . ( پاورقى تفسير منسوب به امام حسن عسكرى عليه السلام )