ناگاه هاتفى از پشت سر صدا زد : اى اباالحسن ! اى پسر عموى پيامبر ! برگرد .
وقتى توجّه كردم سطلى از طلا را - كه با حولهاى سبز پوشيده شده بود - مشاهده كردم . حوله را گرفتم و بر شانهء راستم نهادم ، به آب اشاره كردم ، ناگاه آبى كه همچون كره ، نرم بود و مزهء عسل و بوى مشك داشت ، بر دستم روان گرديد ، وضوى كاملى گرفتم ، بعد از آن برگشتم و متوجّه نشدم كه چه كسى آنها را گرفت و كسى را نديدم .
پيامبر صلى الله عليه و آله بر چهرهء زيباى حضرتش لبخند زد و او را به آغوش كشيد و بين دو ديدگانش را بوسيد و فرمود : اى اباالحسن ! آيا مژده دهم ؟ سطل از بهشت بود و آب و حوله از فردوس اعلا ، آن كه تو را آمادهء نماز كرد جبرئيل بود ، آن كه به تو حوله را داد ، ميكائيل بود .
سوگند به آن كه جان محمّد در دست قدرت اوست ! پيوسته اسرافيل مرا در ركوع نگه داشت و دستش بر زانوان من بود تا آن كه تو به نماز رسيده و ثواب آن را دريافتى .
آيا مردم را به جهت محبّت تو سرزنش مىكنند ، با اين كه خداى متعال و فرشتگانش از بالاى آسمان به تو مهر مىورزند ؟
يا أمير المؤمنين ! من هذا ؟
65 - الصدوق ، عن ماجيلويه ، عن عمّه ، عن علي الكوفي ، عن إبراهيم بن أبي البلاد ، عن أبيه ، عن الحارث الأعور الهمداني قال : رأيت مع أمير المؤمنين - عليه الصلاة والسلام - شيخاً بالنخيلة ، فقلت : يا أمير المؤمنين ! من هذا ؟
پرسشهاى مردم و پاسخهاى امير المومنين ( ع ) ( فارسى ) — صفحة 263
مساهمون: احمد قاضى زاهدى گلپايگانى
ص٢٦٣