اى امير مؤمنان ! حاجتى دارم .
120 - احمد بن ابى مقدام عجلى گويد : در روايتى آمده :
مردى خدمت على بن ابىطالب عليه السلام آمد و به آن حضرت عرض كرد :
اى امير مؤمنان ! من به تو نيازى دارم .
فرمود : آن را روى زمين بنويس كه من تنگدستى تو را به روشنى مىبينم .
آن مرد روى زمين نوشت : من فقير و نيازمندم .
على عليه السلام فرمود : قنبر ! دو جامه به او بپوشان !
در اين هنگام آن مرد اين گونه سرود :
به من جامهاى پوشاندى كه زيبايىهايش كهنه شوند ، و من به زودى از ستايش خوب به تو جامهها پوشانم .
اگر به ستايش خوبم برسى به ارجمندى و بزرگوارى رسيدهاى ، و براى آنچه بدان رسيدهاى عوضى نجويى .
به راستى كه ستايش ، همانند بارانى كه به رطوبتش دشت و كوه را زنده مىكند ، نام صاحبش را زنده مىدارد .
تا زندهاى دست از نيكى كه بدان آغاز كردى برمگير كه هركس به زودى پاداش آنچه انجام داده خواهد ديد .
آن حضرت فرمود : صد دينار طلا به او بدهيد .
گفتند : اى امير مؤمنان ! او را بىنياز كردى .