على عليه السلام رو به من كرد و فرمود : اى عمّار ! گويى با خود مىگويى : على ، با چه كسى سخن مىگويد ؟
عرض كردم : آرى ، همين طور است اى امير مؤمنان !
حضرت فرمود : سرت را بلند كن .
چون سر خود را بلند كردم ، دو عدد كبوتر ديدم كه با هم حرف مىزنند .
فرمود : اى عمّار ! آيا مىدانى به يكديگر چه مىگويند ؟
عرض كردم : نه ، به جان شما سوگند اى امير مؤمنان !
فرمود : كبوتر ماده به كبوتر نر مىگويد : آيا كبوتر مادهء ديگرى به جاى من اختيار نمودهاى و مرا ترك كردهاى ؟ كبوتر نر سوگند مىخورد كه چنين كارى نكردهام .
كبوتر ماده مىگويد : من تو را تصديق نمىكنم .
در اين حال كبوتر نر گفت : سوگند به حق اين شخصى كه در مسجد جامع نشسته ، من به جاى تو كبوتر ديگرى نگرفتهام .
تا كبوتر ماده خواست او را تكذيب كند ، گفتم : او را تصديق كن ، او را تصديق كن .
عمّار گويد : عرض كردم : اى امير مؤمنان ! من نمىدانستم كه كسى جز سليمان بن داوود زبان پرندگان را بداند .
فرمود : اى عمّار ! سوگند به خدا ! به راستى كه سليمان بن داوود به احترام ما اهل بيت از خدا درخواست كرد تا اين كه زبان پرندگان را دانست .
پرسشهاى مردم و پاسخهاى امير المومنين ( ع ) ( فارسى ) — صفحة 134
مساهمون: احمد قاضى زاهدى گلپايگانى
ص١٣٤