تلاوت شد . . . تا رسيد به آيهء
« وَ قالَ الْإِنْسانُ ما لَها * يَوْمَئِذٍ تُحَدِّثُ أَخْبارَها »
.
حضرت فرمود : من همان انسان هستم و به من اخبارش را بازگو مىكند .
ابن كوّاء گفت : اى امير مؤمنان ! در اين آيه « و بر اعراف مردانى هستند كه از سيماى آنها مىشناسند » اعراف ، چه كسانى هستند ؟
حضرت فرمود : ما اعراف هستيم كه ياران خود را از سيماى آنها مىشناسيم . و ما اصحاب اعرافيم كه بين بهشت و دوزخ مىايستيم . كسى وارد بهشت نمىشود مگر اين كه ما او را بشناسيم و او ما را بشناسد . و كسى وارد آتش نمىشود مگر اين كه ما او را نشناسيم و او ما را نشناسد .
ابن كوّاء اظهار تشيّع مىكرد ، از اين رو على عليه السلام او را با جمله « واى بر تو ! » مخاطب قرار مىداد ، وقتى كه جنگ نهروان پيش آمد ، ابن كوّاء در برابر حضرتش قرار گرفت و با آن حضرت جنگيد !
[ و نقل شده : ] مردى پيش آن حضرت آمد و گفت : من تو را دوست دارم .
حضرت فرمود : دروغ مىگويى .
آن مرد گفت : سبحان اللَّه ! گويى از آنچه در دلم است ، آگاهى دارد .
و فرد ديگرى - كه نرم خو بود - آمد و گفت : من شما اهل بيت پيامبر را دوست دارم و از حضرتش تمجيد كرد .
حضرت فرمود : دروغ مىگويى ، ما را نه مخنّثى دوست مىدارد ، نه ديّوثى ، نه ولدالزّنايى و نه كسى كه نطفهاش در حيض بسته شده است .
آن مرد رفت . هنگامى كه جنگ صفّين بر پا شد در لشكر معاويه قرار گرفت و در ركاب او كشته شد .