سپس گفت : زبانت را بيرون آور ! چنان كردم . گفت : برو . باكى بر تو نيست . بر زبانت ، پيغامى است كه اگر با آن به نزد كوههاى برافراشته به روى ، فرمانبُردار تو مىگردند .
آمدم و به بارگاه ابن هُبَيره رسيدم و اجازهء ورود خواستم . چون به نزد او رسيدم ، گفت : پاهاى خائن ، او را به نزدت آورده است . پسر ! سفره و شمشير را بياور .
سپس دستور داد تا دستانم را از پشت بستند و سرم را محكم گرفتند و او با شمشير ، در برابرم ايستاد تا گردنم را بزند .
من گفتم : اى امير ! بر من به زور ، دست نيافتهاى . من خود به سوى تو آمدم . اينك ، سخنى است كه بايد به تو بگويم . سپس به كار خود بِرَس .
گفت : بگو . گفتم : مىخواهم كه تنها باشيم .
به حاضران دستور داد تا از مجلس ، بيرون بروند . به او گفتم : جعفر بن محمّد صلى الله عليه و آله ، به تو سلام رساند و فرمود : « من ، غلامت رُفَيد را پناه دادم . پس با او بدرفتارى نكن » .
او گفت : تو را به خدا ، اين سخن را جعفر به تو فرمود و به من سلام رساند ؟ !
من برايش سوگند خوردم . سه بار ، آن را از من ، باز پرسيد . سپس دستهايم را گشود و گفت : من راضى نمىشوم ، تا با من چنان كنى كه من كردم !
گفتم : دست من ، به اين كار نمىرود و دلم راضى نمىشود .
گفت : به خدا سوگند ، جز به اين كار ، راضى نمىشوم !
من با او چنان كردم كه او كرده بود و سپس ، بازش كردم . آن گاه ، انگشترىاش را به من داد و گفت : كارهايم ، به دست تو باشد . آنچنان كه مىخواهى ، اداره كن . « 1 »
2 . امام كاظم عليه السلام و شعبدهبازِ دربار عبّاسى
هارون الرشيد ، براى به سُخره گرفتن مقام امامت و شرمسار كردن امام كاظم عليه السلام ،
هامش
( 1 ) . الكافى ، ج 1 ، ص 473 ، ح 3 .