تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح زيارت جامعه كبيره يا تفسير قرآن ناطق ( فارسى ) — صفحة 460

مساهمون:

ص٤٦٠
داوود عليه السلام ، بار ديگر به محراب عبادت رفت و گفت : پروردگارا ! بنى اسرائيل ، از آنچه حكم راندى ، برآشفته‌اند . پس خداوند ، به دو وحى فرو فرستاد : أَنَّ الَّذى كَانَت البَقرَةُ فى يَدِهِ لَقِىَ أَبَا الآخَرِ فَقَتَلَهُ وَأَخَذَ البَقَرَةَ مِنهُ ، فَإذا جَاءَكَ مِثلُ هذا فَاحْكُم بَينَهم بِما تَرى وَ لا تَسأَلْنى أَنْ أحْكُمَ حَتّى الحِسابِ . « 1 » آن كه گاو در دست اوست ، پدر آن ديگرى را كُشته و گاو را از او گرفته است . پس [ بعد از اين ، ] هر گاه چنين شرايطى پيش آمد ، بر اساس آنچه [ آشكارا ] مىبينى ، داورى كن و تا قيامت ، از من نخواه كه حكم كنم . « 2 » اگر چه در مواردى اندك ، امير مؤمنان عليه السلام به شيوهء قضاوت داوود عليه السلام حكم كرده ؛ امّا شيوهء قضاوتى پيامبر صلى الله عليه و آله و اهل بيت بزرگوارش ، براساس وجود بيّنه و شواهد
هامش
( 1 ) . الكافى ، ج 7 ، ص 432 ، ح 21 . ( 2 ) . مولوى ، اين واقعه را با تفاوتى اندك در مضمون ، به شعر در آورده كه خلاصهء آن ، چنين است : مردى با دعا و تضرّع ، از خدا ثروتى بى رنج مىطلبيد . روزى ، ناگاه ، در شكسته شد و گاوى وارد خانه‌اش شد . او گاو را روزىِ خدا دانست و سَرَش را بريد . صاحب گاو ، شكايت به داوود عليه السلام برد . داوود عليه السلام ، پس از گِردآورى شواهد اوّليه ، با خدا راز و نياز كرد :در فرو بست و برفت ، آن گه شتاب * سوى محراب و دعاى مستجاب حق نمودش آنچه بنمودش تمام * گشت واقف بر سزاى انتقام .آن گاه ، داوود عليه السلام ، صاحب گاو را طلبيد و از او خواست كه چون خدا ، رازِ او را پوشيده داشته است ، ساكت شود ؛ و گر نه ، همهء ماجرا را باز خواهد گفت :گفت داوودش : خَمُش كن ، رَو ، بِهِل ! * اين مسلمان را زكاوت كن بِجِل چون خدا پوشيد بر تو ، اى جوان ! * رو ، خَمُش كن حقّ ستّارى بِدان گفت : وا ويلا ! چه حكم است اين ، چه داد ؟ * از پىِ من ، شرعِ نو خواهى نهاد ؟ ! بر سگانِ كور ، اين اسْتَم نرفت * زين تعدّى ، سنگ و كُه ، بشكافت تَفْت بعد از آن ، داوود گفتش كاى عَنود ! * جمله مالِ خويش ، او را بخش ، زود ! ور نه ، كارَت سخت گردد ، گفتمت * تا نگردد ظاهر از وى اسْتَمَت خواجه را كُشتى و بُردى مال او * كرد يزدان ، آشكارا حال او وِلوِله در خلق افتاد آن زمان * هر يكى زُنّار بُبْريد از ميان بعد از آن گفتش : بيا ، اى دادخواه ! * دادِ خود بستان بِدان روى سياه .( مثنوى ، دفتر سوم ، ص 420 - 466 با تلخيص ) .