گر ابليسِ بدفعل ، ظاهر شود * بوَد سيّد القومِ اين روزگار
نه نيكو بوَد يوسفِ خوبْروى * به چنگال گرگانِ زنهارخوار « 1 »
بدين وقت ، مهدى نيايد برون * به شب ، شمس ، كِى تابد از كوهسار ؟
چو آيد به سَر ، مدّتِ مصلحت * نشيند ز بارانِ رحمت غبار
برون آيد از كُنج ، عَيّارِ « 2 » دين * جهان را ز عدلش بگردد عِيار « 3 »
ز كعبه ندا در دهد جبرئيل * كه باطل ، نهان گشت و حق ، آشكار . « 4 »
هامش
( 1 ) . زنهارخوار : پيمان شكن ، آن كه در امانت خيانت مىكند .
( 2 ) . عَيّار : جوانمرد ، فَتى .
( 3 ) . عِيار : اندازه ، معيار .
( 4 ) . ديوان قوامى رازى : ص 143 ، دانشنامهء شعر مهدوى : ج 1 ص 41 .