خاك به سر مىبرى ؟ آيا در " رَضوى " « 1 » يا جز آنى ؟ يا در " ذى طُوى " « 2 » هستى ؟ بر من ، سخت و ناگوار است كه مردم را ببينم و تو ديده نشوى و از تو هيچ صدا و نجوايى نشنوم . بر من ، سخت است كه رنج و بلا تو را احاطه كند و من آسوده باشم و هيچ ناله و شِكوهاى از من به حضورت نرسد .
جانم فدايت ، اى پنهانى كه از ما دور نيستى ! جانم فدايت ، اى جدايى كه از ما جدا نيستى ! جانم فدايت ، اى آرزوى هر مرد و زن مشتاق مؤمنى كه ياد مىكند و نالهء شوق سر مىدهد ! جانم فدايت ، اى از سرشت ارجمندى كه كسى برتر از آن نيست ! جانم فدايت ، اى از تبار كهن و بزرگوارى كه كسى همانند شما نيست ! جانم فدايت ، اى از نعمتهاى ديرينى كه كسى چون آنها نيست ! جانم فدايت ، اى از خاندان شرافتى كه كسى با شما برابر نيست !
مولاى من ! تا كِى سرگردان تو باشم ، تا كِى ؟ و با كدام خطاب و نجوا تو را توصيف كنم ؟ بر من ، بسى سخت است كه از جز تو پاسخ و سخن بشنوم ! بر من ، بسى ناگوار است كه بر تو بگريم و مردم ، تو را وا گذارند ! بر من ، بسى دشوار است كه آنچه مىگذرد ، بر تو بگذرد ، نه بر آنان !
آيا ياورى هست كه با او نالهء فراق و گريهء طولانى سر دهم ؟ آيا بىتابِ نالانى هست كه چون تنها شود ، با او همناله شوم ؟ آيا چشمى مىگريد تا چشم من در يارىِ آن ، زار زار بگريد ؟ آيا - اى پسر احمد - راهى براى ديدار تو هست ؟ آيا [ فراقِ ] امروزِ ما به فرداى [ وصال ] تو متّصل مىشود كه بهرهمند شويم ؟ كِى مىشود كه بر جويبارهاى پُرآبِ رحمتت در آييم و سيراب شويم ؟ كِى از چشمهء زلال آب لطفت خواهيم نوشيد ، كه عطشْ طولانى شده است ؟ ! كِى مىشود كه صبح و شام ، با تو باشيم و چشممان روشن گردد ؟ كِى مىشود كه تو ما را ببينى و ما تو را ببينيم ،
هامش
( 1 ) . نام كوهى در مدينه است .
( 2 ) . جايى نزديك مكّه است .