در گذشته معمولًا ، چهار پنج نفرى به جدّه مىآمديم و چون كاروانى وجود نداشت ، صبر مىكرديم كه تعدادمان به سى چهل نفر برسد تا كاميونى را اجاره كنيم و به جُحفه برويم .
در سفرى بين سالهاى 1335 تا 1340 شمسى ، با گروهى حركت كرديم . شب هنگام به « رابغ » رسيديم و از آنجا به طرف جحفه حركت كرديم . راننده ادعا مىكرد كه راه را بلد است . جادهها خاكى بود ، احساس كرديم كه به طور غير متعارف جلو مىرود ، پس از قدرى كه رفت ، يك مرتبه ايستاد و با رنگ پريده گفت : راه را گم كرده ايم !
تعدادى از مسافران ، خواب و تعدادى هم بيدار بودند . چارهاى جز اين كه به حضرت ولى عصر ( عج ) متوسل شويم ، نداشتيم . هيچ چراغ و نشانى جز ستارهها پيدا نبود . وقتى همگى سه مرتبه تكرار كرديم « يا صاحب الزمان أدرِكنى » ، جوان عربى را ديديم كه از ركاب ماشين ، بالا آمد و گفت : « أنا دليلُكم » و ماشين حركت كرد . پس از چند دقيقه كه تپهها را دور زد ، ما را به مقصد رساند و به مجرّد رسيدن ، از ماشين پياده و غايب شد .
حجة الاسلام آقاى محمّد حسين مؤمن پور « 1 » نيز داستانى نقل كرد شبيه به آنچه ذكر شد . وى گفت :
در سالى كه مدير كاروان بودم به همراه دو كاروان ديگر - كه مدير يكى از آنها آقاى كاشانى بود - از قم براى زيارت خانهء خدا ، راهى ديار وحى شديم . چون ابتدا به مكه مىرفتيم ، لذا بايد در جحفه مُحْرم مىشديم .
هامش
( 1 ) . ايشان پدر شهيد ، و در دورانى كه اينجانب سرپرستى حجاج را برعهده داشتم از روحانيون موفق حج بود و اين ماجرا و ماجراى بعد را شخصاً براى نگارنده نقل كرد .