تخطي إلى المحتوى الرئيسي

دانشنامه امام مهدى ( ع ) بر پايه قرآن ، حديث و تاريخ ( فارسى ) — صفحة 288

مساهمون:

ص٢٨٨
غش كرده و افتاده و ما هيچ كمكى نتوانستيم انجام دهيم ؛ زيرا ما پروازمان ساعت دوازده شب است و بايد برويم تهران ، اگر تا نيم ساعت ديگر به اين خانم نرسيد مىميرد . من از آن‌ها تشكر كردم و به سرعت به طرف بالاى كوه حركت كردم . البته بسيار خسته بودم ، چون يك مرتبه با زائران رفته بودم و براى مرتبه دوم تا نيمهء كوه را رفته و برگشته بودم . اين دفعه هم با دلهره و آخرين توان به طرف بالا رفتم . وقتى رسيدم ديدم سيده افتاده و صورتش سياه شده است . وضع بسيار بدى داشت ، اوّل يك شيشه آب سرد را روى سر و صورت و بدنش خالى كردم و از حضرت صاحب الزمان عليه السلام استمداد كردم . يك وقت چشم باز كرد و گفت : چه كسى هستى ؟ گفتم : بى بى زهرا ! حسينى هستم . گفت : آقا ببخشيد هم خودم را به زحمت انداختم و هم شما را . بلند شد و نشست ، آب توى دستش ريختم ، گفتم به صورت بزن . مقدارى محلول قند و نمك به او دادم و خورد و چادر و روسرى را با آب خنك خيس كرد و بلند شد . يك چوب پيدا كردم و به دستش دادم كه عصا قرار دهد و خودم وسط چوب را گرفتم و او قدم به قدم پايين مىآمد و من هم قدم به قدم قهقرا به پايين مىآمدم . شايد دويست متر پايين آمده بوديم كه مجدداً غش كرد . با مقوّا روى او را سايه كردم و با آب به سر و صورت او پاشيدم . صدايش زدم ، مجدّد به هوش آمد و مقدارى نوشابه به او دادم و به همان كيفيت به طرف پايين حركت كرديم . مقدارى پايين آمديم ، شايد دويست متر ، دوباره خود را به كنار سنگى كشيد و از حال رفت . من كه ديگر طاقتى نداشتم رو به كعبه كردم و حضرت صاحب الزمان ( عج ) را با آخرين نفس صدا زدم : يا صاحب الزمان ادركنى ! يا ابا صالح المهدى ادركنى !
دانشنامه امام مهدى ( ع ) بر پايه قرآن ، حديث و تاريخ ( فارسى ) — صفحة 288 | محمد الريشهري