به سمت پايين كوه مىآمدم .
همه كنار ماشين جمع شدند و بعد از سوار شدن ، عازم عرفات شديم . زائران را طبق صورت سرشمارى ، اسامى آنها را خواندم همه حاضر و سوار بودند و بعد هم صدا زدم : آقايان و خانمها كسى از بغل دستى هايتان نمانده باشد .
از عقب ماشين خانمى گفت : آقاى حسينى ! بى بى زهرا كه كنار من نشسته بود را نخواندى و نيامده .
بى بى زهرا صبيهء مرحوم سيّد اشرف فقيهى بافقى ، زوجهء حاج كاظم عامرى ، دختر عموى آقايان سليمانى بافقى ، مادر عيال امام جمعه بافق و از سادات بسيار بزرگوار بود .
چون ايشان هم مسن و هم مريض احوال بودند ، قبلًا به خانمها گفته بوديم كه بى بى زهرا را خبر نكنيد ، اگر خبر شود مىخواهد بيايد ، هم براى خودش زحمت است و هم براى ديگران . من گمان مىكردم كه ايشان را خبر نكردند و ايشان نيامده ، اما وقتى آن خانم گفت كه بى بى زهرا كنار من نشسته بود ، تازه فهميدم كه همراهمان بوده است .
مقدارى اطراف را گشته و با بلندگو صدا زدم ، حتى مقدارى به طرف بالاى كوه رفتم و صدا زدم ، اما خبرى نشد . هوا كم كم گرم شده بود و هنوز مىبايست به عرفات ، مسجد نَمِرَه ، جبل الرحمة ، مسجد مَشعر و محل غار ثور برويم . زائران با مرحوم رضوى حركت كردند و بنده براى پيدا كردن بى بى زهرا ماندم .
مقدارى نمك و شكر در يك بطرى آب حل كردم و با چند شيشه آب و يك نوشابه به طرف غار حركت كردم . مقدارى از كوه را كه بالا رفتم دو نفر زن كه از بالا به پايين مىآمدند به من گفتند : شما از كاروان يزد كسى را مىشناسيد ؟
گفتم : من از كاروان يزد هستم . چه امرى داريد ؟
گفتند : يك خانم يزدى كه روى چادرش نوشته از كاروان يزد است ، بالاى كوه
دانشنامه امام مهدى ( ع ) بر پايه قرآن ، حديث و تاريخ ( فارسى ) — صفحة 287
مساهمون: محمد الريشهري
ص٢٨٧