به دليل اهميت موضوع ، خدمت آن مرجع عاليقدر رسيدم ، « 1 » و خبر منسوب به ايشان را نقل كردم . ايشان منكر مطلب به آن شكل شد و فرمود : آنچه من نقل كردهام چيز ديگرى است كه شايد آنان اشتباه نقل كردهاند ، سپس ايشان جريان ديگرى را نقل كردند كه خلاصه آن اين است :
اين قضيه را من بلاواسطه از آقاى خويى « 2 » نقل مىكنم و ايشان هم بى واسطه از آقاى شيخ محمّد حسين اصفهانى و ايشان هم از صاحب اصلى ماجرا .
قضيه چنين بوده كه يكى از دهات شاهرود ملّايى داشته كه فوت مىكند ، پس از او پسرش آخوند آن محل مىشود . وى با اين كه بى سواد بوده ، همهء امور دينى آن محل را اداره مىكرد و تنها چيزى كه از پدر برايش مانده بود ، اين بود كه روزهاى جمعه غسل جمعه مىكرد !
يك روز به آينه نگاه مىكند مىبيند موى سفيد در ريشش پيدا شده ، متنبّه مىشود كه مردم در اين مدت هر مسألهاى از من پرسيدند ، هر چه به نظرم آمد ، گفتم ، در هر امرى دخالت كردم ، الآن وقت مرگ است ، چه كنم ؟ ! آنجا بيچاره مىشوم .
پس از اين ماجرا ، براى جبران مافات ، مردم محل را جمع مىكند و منبر مىرود و مىگويد : ايها الناس ! داستان من چنين بوده . هر چه گفتم بى خود گفتم . هر مسألهاى كه پرسيديد و من جواب گفتم ، اساسى نداشت . هر چه از شما گرفتم به ناحق بود ! اين من و اين شما ! هر كارى مىخواهيد بكنيد !
مردم به او هجوم بردند ، آب دهن به او افكندند ، زدند و مجلس به هم خورد .
او آمد به منزل ، به زن و بچهاش گفت ديگر نمىتوانم اينجا بمانم ، من مىروم و شما را به خدا مىسپارم .
هامش
( 1 ) . ايشان در حال حاضر يكى از مراجع تقليد در قم است .
( 2 ) . مرحوم آية اللَّه سيّد ابوالقاسم خويى رحمه الله از مراجع تقليد گذشته .