برخاسته است و حال ، آن كه حالا نصف شب است و وقت تهجّدِ همه شب نرسيده است . همان كه ديدم از حياط هم بيرون رفت ، متوحّش شدم . گفتم : بايد از عقبش بروم . برخاستم و جامههاى خود را پوشيدم و از عقب سرش روانه شدم ، به طورى كه شيخ را مىديدم و او ملتفت من نبود تا آن كه از كوچههاى كربلا يكيك گذشتيم تا رسيديم به دروازهاى كه به دروازهء بغداد مسمّاست و در آن جا خانهء كوچك عربى بود . پس همين كه شيخ به آن جا رسيد ، محاذى ( رو به روى ) آن خانه ايستاد و سلام كرد و از اندرون خانه ، جواب سلام شيخ آمد .
پس شيخ عرض كرد : مرخّص هستم فردا را بروم ؟ جواب آمد : آن مطلب را انجام دادى ؟ عرض كرد : خير . جواب آمد : مرخّص نيستى .
پس شيخ مراجعت نمود و من زودتر از شيخ آمدم و در رختخواب خود خوابيدم . پس شيخ هم آمد و خوابيد . پس صبح كه شد ، به شيخ گفتم : امروز حركت كنيم ؟ گفت : خير . پس من از سبب سؤال ننمودم تا آن كه شب شد . با خود گفتم :
امشب را نبايد خوابيد . پس در رختخواب دراز كشيدم ؛ ولى خود را بيدار نگاه داشتم تا همان كه موقع شب گذشته رسيد . باز ديدم شيخ برخاست . وضو گرفت و عبا بر سر افكند و روانه شد . پس من هم برخاستم و از عقبش روانه شدم ، به طورى كه ملتفت نبود و رفتيم تا رسيديم به محلّ شب پيش . همان كه به آن نقطه رسيديم ، باز شيخ ، سلام كرد و جواب سلام باز آمد . پس عرض كرد : حالا مرخّصم فردا حركت كنم . جواب آمد : مطلب را انجام دادى ؟ عرض كرد : بلى . جواب آمد :
مرخّصى .
پس شيخ ، مراجعت نمود و من زودتر خود را به رختخواب خود رساندم و خوابيدم و شيخ هم آمد . همين كه صبح شد ، بناى حركت شد و همين كه از دروازهء شهر خارج شديم ، در وسط بيابان رسيديم و خلوت شد . رو كردم به شيخ و گفتم :
دانشنامه امام مهدى ( ع ) بر پايه قرآن ، حديث و تاريخ ( فارسى ) — صفحة 234
مساهمون: محمد الريشهري
ص٢٣٤