تخطي إلى المحتوى الرئيسي

دانشنامه امام مهدى ( ع ) بر پايه قرآن ، حديث و تاريخ ( فارسى ) — صفحة 148

مساهمون:

ص١٤٨
فرمود : « جامعه بخوان » . من جامعه را حفظ نداشتم و تا كنون حفظ ندارم ، با آن كه مكرّر به زيارت عتبات مشرّف شدم . پس ، از جاى برخاستم و جامعه را كامل از حفظ خواندم . باز نمايان شد . فرمود : « نرفتى ؟ هستى ؟ » . بى اختيار گريه‌ام گرفت . گفتم : هستم ، راه را نمىدانم . فرمود : « عاشورا بخوان » . عاشورا را نيز حفظ نداشتم و تا كنون ندارم . پس برخاستم و مشغول زيارت عاشورا شدم از حفظ ، تا آن كه تمام لعن و سلام و دعاى علقمه را خواندم . ديدم باز آمد و فرمود : « نرفتى ؟ هستى ؟ » . گفتم : نه هستم تا صبح . فرمود : « من حال ، تو را به قافله مىرسانم » . پس رفت و بر الاغى سوار شد و بيل خود را به دوش گرفت و آمد . فرمود : « به رديف من بر الاغ من سوار شو » . سوار شدم . پس عنان اسب خود را كشيدم . تمكين نكرد و حركت ننمود . فرمود : « دهنهء اسب را به من ده » . دادم . پس بيل را به دوش چپ گذاشت و عنان اسب را به دست راست گرفت و به راه افتاد . اسب در نهايت تمكين ، متابعت كرد . پس دست خود را بر زانوى من گذاشت و فرمود : « شما چرا نافله نمىخوانيد ؟ نافله ، نافله ، نافله ! » سه مرتبه فرمود و باز فرمود : « شما چرا عاشورا نمىخوانيد ؟ عاشورا ، عاشورا ، عاشورا ! » سه مرتبه و بعد فرمود : « شما چرا جامعه نمىخوانيد ؟ جامعه ، جامعه ، جامعه ! » و در وقت طىّ مسافت ، به نحو استداره سير مىنمود . يك‌دفعه برگشت و فرمود : « آن است رفقاى شما كه در لب نهر آبى فرود آمده‌اند . مشغول وضو به جهت نماز صبح بودند » .