بود . ما نيز به آداب مسجد پرداختيم و هنگام غروب به سوى درِ مسجد رفتيم و آن را بستيم و پشتش را سنگ و چوب و شن ريختيم تا كسى نتواند آن را از بيرون باز كند . سپس داخل مسجد شديم و به نماز و دعا مشغول گشتيم و پس از فراغت ، با رفيق طلبهام در دكّهء قضا ( جايگاه قضاوت امير مؤمنان عليه السلام ) رو به قبله نشستيم . آن مرد صالح ، در دالان نزديك درِ فيل ، دعاى كميل را با صداى بلند و سوزناكى مىخواند و شبى مهتابى بود و من رو به آسمان داشتم كه ناگهان بوى بسيار خوشى در فضا پيچيد و در ميان پرتوهاى مهتاب ، شعلههايى مانند شعلههاى آتش ديدم كه بر آن چيره شده بود و در آن حال ، صداى آن مرد دعاخوان نيز فروكش كرد و متوجّه شدم كه مردى جليل از همان درِ بسته شده ، به درون مسجد آمد . او در هيئت و لباس ، مانند حجازيان بود و سجّادهاى به عادت همانها بر دوش داشت و با آرامش و وقار و هيبت و جلال ، راه مىرفت و به طرف درِ مسلم بن عقيل رفت و براى ما هوش و حواسى نمانده بود و چون از نزديك ما گذشت ، به ما سلام داد . رفيقم كه هيچ هوش و حواسى برايش نمانده بود ، نتوانست جواب سلام بدهد ؛ امّا من كوشيدم و با سختى ، جواب سلام او را دادم . هنگامى كه به درِ مسجد ، داخل و از ديدگان ما پنهان شد ، به خود آمديم و گفتيم : اين كه بود و از كجا داخل شد ؟
پس به سراغ آن مرد دعاخوان رفتيم . ديدم كه گريبان چاك داده و با سوز و گداز مىگريد . حقيقت ماجرا را پرسيديم . گفت : چهل شب جمعه است كه به اين مسجد مىآيم تا به ديدار پيشواى حقيقى اين عصر و ناموس دهر نائل شوم و تا امشب كه چهلمين شب بود ، روزىام نشده بود و ديديد كه مشغول دعا بودم كه ديدم بالاى سرم ايستاده است . به او توجّه كردم . پرسيد : « چه مىكنى ؟ » يا « چه مىخوانى ؟ » ( ترديد از راوى است ) و من نتوانستم پاسخ دهم و او از من دور شد ، همان گونه كه ديديد .
ما به سمت در رفتيم . ديديم به همان گونه كه بسته بوديم ، هنوز بسته است و ما
دانشنامه امام مهدى ( ع ) بر پايه قرآن ، حديث و تاريخ ( فارسى ) — صفحة 151
مساهمون: محمد الريشهري
ص١٥١