است ، بده . و آن را از او بگير » .
من نزد ابو طاهر زرارى رفتم و برايش وصف و گفتهء آن جوان را گفتم . گفت :
خدا را سپاس ، و او را ديدم كه به درون خانه رفت و كيسهء دينارها را برايم آورد و به من داد و من باز گشتم .
ابو عبد اللَّه محمّد بن زيد بن مروان - كه او نيز [ مانند ابو سوره ] يكى از بزرگان زيدىمذهب است - مىگويد : اين حديث را براى ابو الحسن محمّد بن عبيد اللَّه علوى ، در حالى كه در سرزمين هُر « 1 » بوديم ، گفتم . او گفت : اين ، حق است . مردى جوان كه در چهرهاش چيزهايى خواندم ، نزد من آمد و چون همهء مردم رفتند ، به او گفتم : تو كيستى ؟ گفت : من فرستادهء جانشين ( امام عسكرى عليه السلام ) به يكى از برادرانش در بغداد هستم . به او گفتم : آيا مَركبى دارى ؟ فرمود : « آرى در سراى طلحىها » . به او گفتم : برخيز و آن را بياور . و غلامى با او روانه كردم .
او مركبش را حاضر كرد و آن روز را نزد من ماند و از غذاى من خورد و از اسرار و درون خود فراوان به من گفت . به او گفتم : از كدام راه مىروى ؟ گفت : به اين نجف فرود مىآيم . سپس به وادى رمله مىآيم و آن گاه به فسطاط مىروم [ و مركب را مىفروشم ] و همراه جانشين ، سوار مىشوم و به سوى مغرب مىروم .
ابو الحسن محمّد بن عبيد اللَّه مىگويد : فردا ، او سوار بر مركبش شد و من نيز با او همراه شدم تا به پل سراى صالح رسيديم . او به تنهايى از خندق گذشت و من او را مىديدم كه در نجف فرود آمد و از چشمانم غايب شد .
ابو عبد اللَّه محمّد بن زيد مىگويد : اين دو حديث را براى ابو بكر محمّد بن ابى دارم يمامى ، يكى از بزرگان حشويّه « 2 » گفتم . گفت : اين ، حق است . همين چند سال
هامش
( 1 ) . هُر ( به ضمّ هاء و تشديد راء ) ، تلّى در سرزمين يمامهء حجاز است . خود يمامه نيز شهرى بزرگ و داراىدهكدهها ، قلعهها ، چشمهها و نخيلات است ( ر . ك : مراصد الاطّلاع ) .
( 2 ) . حشويّه ، گروهى هستند كه به ظواهر آيات كلام الهى متمسّك شده و به تجسّم و غيره قائل گرديدهاند و آنانيكى از فرقههاى گمراه شده در شريعت اسلامى هستند ( لغتنامهء دهخدا ، ذيل « حشويّه » ) .