تخطي إلى المحتوى الرئيسي

دانشنامه امام مهدى ( ع ) بر پايه قرآن ، حديث و تاريخ ( فارسى ) — صفحة 104

مساهمون:

ص١٠٤
سپس گونهء چپت را بر زمين مىنهى و صد بار مىگويى : " مرا درياب " ، و آن را فراوان تكرار مىكنى و مىگويى : " كمك ، كمك ! " ، تا نفست ببُرد ، و سرت را بالا مىآورى كه خداوند به كَرَمش ، حاجتت را روا مىكند ، إن شاء اللَّه تعالى » . هنگامى كه به نماز و دعا مشغول شدم ، بيرون رفت و چون فارغ شدم ، به سوى ابو جعفر « 1 » ( متصدّى حرم ) رفتم تا در بارهء آن مرد از او بپرسم و اين كه چگونه داخل شده است ؛ امّا همهء درها را به همان حال ، بسته و قفل شده ديدم و از آن به شگفت آمدم و گفتم : شايد درى اين جا باشد كه من خبر ندارم . ابن جعفر ، متصدّى حرم ، را بيدار كردم و او از اتاق [ نگهدارىِ ] روغن چراغ‌ها به سوى من آمد و از او در بارهء آن مرد و ورودش پرسيدم . گفت : درها بسته بوده و همان گونه كه مىبينى ، آنها را نگشوده‌ام . من ماجرا را برايش گفتم . گفت : اين مولايمان صاحب الزمان عليه السلام است و من او را بارها ديده‌ام كه چون حرم ، مانند امشب خالى مىشود ، مىآيد . من بر آنچه از دستم رفته بود ، تأسّف خوردم و نزديك سپيده‌دمان بيرون آمدم و به سوى كرخ ( محلّه‌اى در بغداد ) و همان جايى كه پنهان شده بودم ، رفتم و هنوز روز ، بالا نيامده بود كه ياران ابن صالحان ، دنبال ديدار من بودند و از دوستانم ، سراغ مرا مىگرفتند و همراه خود ، امان‌نامه و ورقه‌اى از وزير داشتند كه دست‌خطّ او را داشت و پر از مطالب زيبا [ و دلخواه من ] بود . من با يكى از دوستان مورد اعتمادم نزد او حاضر شدم . او برخاست و مرا در آغوش گرفت و به گونه‌اى بىسابقه با من رفتار كرد و گفت : حالت به جايى رسيده كه از من نزد صاحب الزمان شكايت مىكنى ؟ ! گفتم : من دعا و درخواستى كرده‌ام . او گفت : واى بر تو ! ديشب ، شب جمعه ، مولايم صاحب الزمان را در عالم رؤيا ديدم كه مرا به رفتارى پسنديده [ با تو ] فرمان مىداد و در اين باره چنان با من درشتى
هامش
( 1 ) . او همان ابن جعفر قيّم ، متصدّى حرم است كه در ابتداى حديث بود . در بسيارى از موارد ، « ابن » و « ابو » به‌يكديگر تصحيف مىشوند .